پسرم کسرا

کسرای من اینروزا

    با سلام و صلوات بلاخره دیروز تونستیم از دکتر وقت بگیریم ساعت ۱:۱۵ رفتیم مهد دنبال آقا کسرا و بردیمش دکتر. مطبُ گذاشت روی سرش!  اصلا اجازه نداد معاینه اش کنه! دکتر بنده خدا هم گفت عب نداره به نظر نمیاد مشکل خاصی داشته باشه یه شربت داد که به اندازه یه آب*جو *الکل داره!!  فعلا داره شربتشُ میخورده تا ببینین خدا چی میخواد. دیروز که رفتم مهد یه بسته پلاستیکی بهم دادن گفتن کسرا اینُ واسه شما درست کرده به عنوان هدیه کریسمس از لوئیس پرسیدم این چیه؟ گفت:بازش کنید وببینید و سورپرایز شید!       لوله مقوایی دستمال کاغذی های لوله ای رو کسرا رنگ کرده بود ...
30 آذر 1392

کسرای مامانی

        وقتی بچه  ء  آدم تو یه کشور مسیحی بزرگ شه کاملا اجتناب ناپذیره که بره  و تو مراسمشون شرکت کنه! مراسم سانتا لوسیا،رفتن کلیسا و شعر خوندن و... البته نه اینکه من از این موضوع ناراحت باشم نه، اتفاقا از اینکه کسرا میره ،میبینه ، تجربه میکنه  خیلی هم خوشحالم و امیدوارم برای زندگی بهش کمک کنه که آدم بهتری باشه حالا چیرو از چه دینی یاد بگیره در درجه دوم اهمیت قرار داره! مهم اینه که آدم خوبی باشه!همین. دیروز کله سحر موبایلمون زنگ زده ،مونیکا خانم خواستن که ما بچه رو زودتر از 9 ببریم که به این مراسم کلیسا برسه! نمیدونم چرا هنوز که هنوز من این مشکل لباس پوشیدنُ با ک...
29 آذر 1392

روزای اینروزای ما

        از زمانیکه خودمُ شناختم و یا بهتره بگم از زمانیکه برای خودم دعا میکردم همیشه میگفتم خدایا منُ ، زندگیم ُ و سرنوشتمُ  عبرت دیگران قرار نده! همیشه نمیدونم چرا ته دلم دوس نداشتم کسی منُ ببینه با خودش بگه خدا رو شکر ما دیگه اینجوری نیستیم یا دهن به دهن سرنوشتم بچرخه و همه واسه هم تعریف کنن!!!! نمیدونم چرا این روزا عجیب یاد این دعا واسه خودم اوفتاد و رفتم تو فکر! بعضی مطالب بعضی حرفها ،آدم یاد چه بحثایی که نمیندازه!!؟؟؟ بگذریم خشم سرکوب شده! چیزی ِ که درون کسرا رو داره خراب میکنه و متعاقبا به بیرون هم بروز میکنه البتهبه نظر نمیاد موضوع نگران کننده ایباشه ،درمان د...
24 آذر 1392

نصف شبی...

    مادرجانمان نصف شبی زنگ زده گیر داده که دست بچه شکسته شما به ما نمیگید!!!! والا بلا نشکسته،فقط یکم سرماخورده! بعد دعوا میکنه  که شما چرا اینقدر زود میخوابید!!!!!! لاالاالله...   ...
23 آذر 1392

چپ دست...

      کسرا تا الان نشون داده که چپ دسته البته خیلی ها معتقدن که ممکنه عوض شه ،اما فعلا به افتخار تمام چپ دستا         ...
23 آذر 1392

ای که از کوچه ...

      صبح یک شنبه از خواب پاشی و ببینی برف داره میاد اونم چه جـــــــــــــــــور! هم خوشحال میشی هم دلت میگیره اما مهترین کاری که میکنی به نظر من بر میگردی تو تخت و می ری زیر پتــــــــــــــــــــو و از پنجره بارییدنشُ نگاه میکنی... بارش برف که کمتر شد سه تایی رفتیم آدم برفی درست کردیم همین جلوی خونه..     تمام هنر خودمون خرج کردیم و آخرش این شد!     الان اینجا اگه به دست راست آقا کسرا دقت کنید داره  بدن آدم برفی رو میتراشه ،خرابش کنه! نمیدونم چرا اما انگار اصلا دوسش نداشت! حس میکردم  به آدم برفی حسودی میکرد!! میشه؟ بهر دلی...
19 آذر 1392

روزی نو

      امروزشنبه 8دسامبر بابایی تو خونه بود و ما هم تصمیم گرفتیم لذت سر خوردن روی برف رو بهش نشون بدیم  بنابراین سه تایی زدیم بیرون، اینکه کسرا نمیومد و سه بار مجبور شدیم بریم و برگردیم و آقا کسرا نق میزد و آخرش باگریه راضی به اومدن شد اصلا مهم نیست و در درجه دوم از اهمیت قرار داره مهم اینه که ما سه تایی رفتیم به برف بازی      یه ادم برفی قشنگ هم درست کردیم جای همه خالی  اینجا برفاش پودریه اصلا به هم نمیچسبیدن اونجور که میخواستیم نشد اما  این چیزی از لذت ماجرا کم نکرد       چه تلاشی میکنیم ماااااااااااا اصلا شبیه آدم برفی شد...
19 آذر 1392

شهر سفید پوش ما

      زمستان  ِ سرد بر تن نیمه جانم جولان می دهد  شب با سیاهی خود  درد سوزناکش را افزون میکند زمستان  یادآور روزهای سخت... 1                                                                    اولین برف زمستونی هم بعد از یه بارون طولانی همه جا رو دیشب سفید پوش کرد. چقدر شکوه زمستون با برف بیشتر میشه، ابهتش،قشنگیش. اصلا زمستون بدون برف که زمستون نیست. به...
15 آذر 1392

کسرا ، کوچولوی سه ساله من

                 از برکات حضور آقا کسرا چند شبه بنده روی کاناپه میخوابم! نمیدونم چرا عادت کرده دم دمای صبح میاد پیش ما، تو تخت ما میخوابه؟! هر چی هم بهش میگم مامانم نیا،تو اتاق خودت بخواب،انگار نه انگار بعد قربونش برم تمام تختُ میگیره ،تو عرض تخت میخوابه... ینی این دقیقا کار هر شبش ِ!!! دیشب اومده کنارم خوابیده بهش میگم                            دوست دارم میگه  منم دوست دارم                          میگم عاشقتم میگه  من...
13 آذر 1392

یکی از روزای پاییزی

    سلام یه سلام گرم از یه روز قشنگ پاییزی اینجا روزای هفته تند تند میان و میرن، آخر هفته دیگه مثل برق وباد تموم میشه. این دو روز به طرز باور نکردنی هوا آفتابی بود،همه تعجب کرده بودن. شنبه قرار بود با دوست بابای عمو اردلان بریم استخر،رفتیم تا دم در اما گفتن استخر بچه ها به علت تعمییرات بسته است! گفتیم چه کنیم چیکار کنیم؟ رفتیم universium.          جای قشنگی بود،یه ساختمان۴ طبقه که یکم باغ وحش بود،یکم آکواریوم ،یکم علمی و فضایی ،یکم... خلاصه از هر کدوم یه چیزایی داشت     تو این قسمت سر پوشیده حیوونای زیادی آزاد بودن که ...
13 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد