کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

پسرم کسرا

روزمرگیهای کسرا

      یکشنبه حوصله دوتاییمون سر رفته بود دوچرخه شُ برداشت و زدیم بیرون.     تو پارک  "میسه" و "تیو " دو تا از دوستای مهد کودک کسرا رو دیدیم مامانشون آمریکایی و باباشون سوئدی .  کلی با هم بازی کردن و ورجک وروجک       گفتم بیا بریم فروشگاه ،گفت تو برو من میمونم. برگشتم دیدم نیستن! تعجب کردم. دیدم با بابایی تو بالکن وایستاده. "میسه" اومده رسوندتش خونه و رفته، بابایی بهش گفته بیا تو ، اونم در جواب گفته نه، مامانم نمیدونه که اینجام و باید برم و رفته، آقا پسر ما یکم رفتن تو لک ...
21 اسفند 1392

مادرم

    نحسی این هفته فقط خبر مریضی مامانمُ کم داشت! خیلی نگرانشم.واسش دعا کنید. تا حالا رو تخت بیمارستان ندیده بودمش. امشب ، اینور دنیا....                                                                       خدایا کمکش کن   ...
17 اسفند 1392

آخرین دقایق از این هفته

      چند هفته پیش بابایی بعد از اینکه کسرا رو رسونده بود مهد بهم زنگ زد و گفت امروز یه خانم ایرانی با بچه اشون اومدن طبقه پایین(زیر سه سال) ، مختصری با بابای حرف زده  گفته که خیلی سوئدی نمیتونه حرف بزنه ،  انگلیسی هم بلد نیست ناراحت بوده ،نمیدونسته باید چیکار کنه از قوانین مهد سر در نمیآورده، کسی هم بهش چیزی نمیگفته و کمکش نمیداده و ... عصر که میرفتم دنبال کسرا با اریکا مسئول طبقه پایین صحبت کردم که یکم هوای این خانمه رو داشته باشه و بهش کمک کنه،از دولتی سر این آقا زاده که بنده یک ماه به راه مهد بودم همه میشناسن ما رو و رومونُ زمین نمیندازن دیگه ! گفت اوکی باهاش حرف میزنم! ...
17 اسفند 1392

یک هفته فراموش نشدنی

        اگر به تقویم شمسی حساب کنیم و هفته رو از شنبه،این هفته واقعا هفته بدی بود خیلی بد... شنبه صبح کسرا با بابایی رفت فروشگاه بعد از نیم ساعت دیدم باباش تنها اومد،گفت کسرا کو؟ گفتم مگه با تو نبود،گفت اومد خونه!!!!!! در ثانیه ای احساس کردم دارم میمیرم،  من دویدم سمت دریاچه باباش سمت فروشگاه اینقدر دویدم و داد زدم و گریه کردم که چشام داشت سیاهی میرفت، گفتم حتما اوفتاده  تو آبی ،رودخونه ای کسی نفهمیده! خدا واسه هیچ مادری نیاره،اومدم سمت خونه که گوشیمُ بردارم به پلیسی ،کسی زنگ بزنم دیدم باباش گفت پیداش کردم!همون دم در نشستم! دیگه زانوهام توان نداشت... از بس جوش زدم م...
16 اسفند 1392

روزگارمان

  "چیزی نزدیک به 30 روز دیگه کنارمونین بی صبرانه منتظر اون لحظه ایم... " وقتی این نظر شیرین جونُ خوندم یه لحظه جا خوردم!! خوشحال شدم  ، یادآوری ِقشنگی بود،مچکرم. خیلی وقته نرسیدم بیام اینجا و بنویسم از شیطونیای این وروجک،از نق نقایی که تمومی نداره و روزهایی که تلخ و شیرین به سرعت میگذرن و به خاطره ها تبدیل میشن! هفت ماه از سه سالگیشُ در حال پشت سر میذاره که پر از انرژیه،پر از هیاهو. کلا یه بچه شلوغ و پر سر و صداست.   خدا حفظش کنه،خدا همه بچه ها رو واسه پدر مادراشون نگه داره. دائم داره بالا و پایین میپره و ورجه وروجه میکنه،  بلند بلند با خودش حرف میزنه و داستان ...
11 اسفند 1392

کسرای من درگذر ِ این روزها...

  این مطلب، سیصد وهفتاد و سومین مطلبیه که واست مینویسم دوست داشتم زمانیکه مطلب سیصد و شصت و پنجمُ (۳۶۵) واست مینویسم بیام  و بگم که  وبلاگت الان یکساله شده اما اون مطلب همزمان شد با مریضیم و کلا فراموش کردم. شرمنده ، با یه تاخیر کوچولو یکساله شدن وبلاگت مبارک پسرم البته ما کبیسه حساب نکردیم دیگه ... امروز وقتی با هم دوتای رفته بودیم بیرون و داشتم نیگات میکردم دیدم چقدر دلم واسه این لحظه ها و روزا تنگ خواهد شد، کاش میشد بعضی روزا رو نگه داشت یا حداقل کاش روزای خوب طولانی تر بودن اما حیف ... دیروز وقتی لباسی رو که پنج ماه پیش ، دو سایز بزرگتر از سایز اونموقت خریده بودم ُ پوشید...
28 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد