کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

پسرم کسرا

برگی از زندگی

    زمستون پهن شده روی برگای درختا و با سوز سردش صورتمُ نوازش میکنه خورشید هم که دیگه به خودش زحمت نمیده بیاد بالا سرکی میکشه و روی یک نوار باریک محو میشه تو افق. اینجا پر از آرامش و تنهایی. گاهی دلم میگیره از این همه آرامش،گاهی دلم پر میزنه واسه هیاهو و جنب و جوش! رفت و آمد و صدای بوق ماشینهایی که نمیدونم عجله چی رو دارن! صدای اذان تکیه جلوی خونمون که همیشه اصرار داشت تمام قرانُ قبل و بعد از اذان بخونه! چقدر غر میزدم ! آخه  نمیذاشت بخوابم... بگذریم آدمیزاد ِ دیگه هر چی دور و برش نیست و میخواد. سلام خوبید شکر خدا؟ منم خوبم الهی شکر،ببخشید یه مدت همه رو نگران کردم! ...
3 بهمن 1392

ما اینروزا...

      دیروز به خاطر یه اشتباه کوچیک در تقویم محترم میلادی  بچه رو بردم مهد و دیدم ای دل غافل مهد تعطیل! قبل از کریسمس مونیکا به من گفته بود که۷ ژانویه تعطیلیم  و از هشتم کسرا رو بیارید. نمیدونم چرا فک کردم هشتم میشه سه شنبه! خلاصه که رفتیم و برگشتیم. البته یکم نگران هم شدم ،گفتم نکنه مهدش جابه جا شده و از اینجا رفته! آخه قرار بود یه اتفاقاتی بیافته! اما نه ،همه چی ختم به خیر شد و امروز آقا زاده ما با سلام و صلوات تشریف بردن مهد! تعطیلات کریسمس امسال خیلی متفاوت از پارسال بود! هر کدوم خوبیای خودشُ داشت  اما امسال تو خونه بودن بهتر بود! میرفتیم مهمونی ، مهمون واسم...
18 دی 1392

نیمه زمستان

  سه سالگی با تمام سختیاش واقعا سن قشنگیه، تلاش ناشیانه بچه ها واسه بدست آوردن استقلال،  داد و بیدادای کودکانه برای داشتن چیزی که دوست دارن، لجاجت و سماجت سرسختانه ، بی توجهی به حرفا ، که گاهی آدم میمونه عمدی ِ یا نه و ...  اما قسمت شیرین ماجرا حرفایی ِکه جابه جا میگن و کلماتی که خیلی بامزه تلفظ میکنن. که این وروجک سه ساله ما در هر دو مورد خیلی قوی عمل میکنه یه مدت با هم سریال بابا لنگ درازُ نگاه میکردیم کسرا خیلی خوشش اومده بود ،  میگفت:" بابا لِنگِداز "میزاری ببینیم؟! پنجره آشپزخونه رو باز کردم هوا عوض شه ،میگه چرا بیرونُ باز کردی!!!! میگم بیرون نه مامان ، پنجره!!!!!! ...
16 دی 1392

کسرا کوچولوی من

        مادر که باشی گاهی صحنه هایی میبینی که اشک شوق تو چشمات جمع میشه.        نمیتونی خودتُ کنترل کنی!          دیشب من یکی از اون صحنه ها رو دیدم                                                                    ناخودآگاه رفتم بغلش کردم...                                         ...
15 دی 1392

بار خدایا

  پروردگارا                داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم     چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است. 1     --------------------- 1 - http://www.baranbaranbaran.blogfa.com/post-24.aspx       ...
12 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد