فاجعه بود
امروز پنجشنبه ۲۴ اکتبر ِ ،ششمین روز از مهد رفتن کسرا یکی از بدترین روزای عمرم. وحشتناک بود! از اون روزایی که به هیچ صراطی مستقیم نبود و منم مریض بودم همون درد کوفتیه همیشگی(چشم مامان تصمیم دارم در اولین فرصت برم دکتر و...) از دیروز میدونستم قراره بریم کتابخونه،از قبل با کسرا صحبت کرده بودم،کاملا آمادش کرده بودم اما نمیدونم دوباره چرا اینکارا رو میکرد؟ یه مسیر طولانی رو قرار بود راه بریم،نمی اومد،میگفت خسته شدم! کالسکه آورده بودن،میگفت نه! تو کالسکه نمیشینم،باید بغلم کنی اینقدر نق زد اینقدر گریه کرد... باید از خیابون رد میشدیم وقتی مونیکا ازش میخواست تو صف وایسه قبول نمیک...
نویسنده :
مامانی کسرا
23:00











