کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

پسرم کسرا

سواحل جزیزه

      تنریف سواحل خیلی قشنگی داشت! ساحل شنی،با موجای بلند! ساحل سنگی ،ساحل مرجانی...     آقا پسر ما اینجا دارن با شن یه سد درست میکنن که جلوی آب ُبگیرن!  و وقتی آب می اومد و از سدشون رد میشد و بعضا سد ُ خراب میکرد داد و بیدادش میرفت هوا و چنان گریه میکرد که به قول بابایی انگار مامان، باباش غرق شدن! هتل ما جنوب جزیره بود جای خیلی آروم و تقریبا بدون سر و صدایی بود! هفت دقیقه تا یه ساحل سنگی زیبا فاصله داشتیم، معمولا میرفتیم اونجا و قدم میزدیم.     روز یه قشنگی داشت شب یه ابهتی... وقتی صدای برخورد موج با صخره ها تو دل شب میپیچید  وهم زا &...
18 آبان 1392

سیام پارک

                                    سیام پارک مقصد بعدی ما بود که اگه اشتباه نکنم سوم نوامبر اونجا بودیم پارک آبی خیلی خیلی بزرگ و قشنگی بود! در نوع خود یکی از بهترین ها در دنیاست! که البته این پسر کوچولوی ما میترسید بر ِ  و از سرسره هاش بیاد پایین و معمولا من یا بابایی باهاش میرفتتیم. پارک پربود از انواع اقسام سرسره ها با طراحی های مختلف و تجربیات جدید چون کسرا نمیتونست سوار هیچکدوم بشه مجبور بودیم تک تک بریم، ینی اول من میرفتم بعد بابایی و جالب اینجا بود اول از همه ندونسته من بیچاره رفتم  از خطرناک...
18 آبان 1392

جزایر قناری...

      آخرین هفته سی سالگیم در جزایر قناریی گذشت که همه چی داشت ، جز قناری! همسر مهربونتر از برگ گلم ،واسه تولد سی سالگیم اینجوری سورپرایزم کرد! نگید چرا نگفتی!خودمم یه شب قبل ازحرکت خبر دار شدم! تا کارامُ جمع و جور کردم و به پرواز رسیدم از استرس مردم! اما واقعا ارزششُ داشت! عاااالی بود...  پروازمون یکم طولانی بود تقریبا 6 ساعت و پر از چاله های هوایی و پر از تکون، تقریبا رو ویبره بودیم! اما خود سفر اینقدر آرامش بخش و به یاد موندنی بود که یاد پرواز هم نمی اوفتم! جزایر قناری یا canary Islands متشکل از هفت جزیره  است و ما این یک هفته رو در جزیره تنریف tenerife بودیم. میشد با کشتی...
17 آبان 1392

من و مهد و کسرا و این روزا

          همیشه همینجور بودم ! مامانم که میگه به بابات رفتی!! وقتی حجم کارم زیاد باشه یا چالش پیش روم بزرگ باشه مغزم قفل میکنه! اصلا نمیفهمم از کجا باید شروع کنم یا چجوری باید شروع کنم! اصلا باید چیکار کنم! حالا میخواد این کار شستن یه عالمه ظرف باشه،میخواد پدیده ای به اسم مهاجرت باشه! منفعل میشم! یادمه یه بار خییییییلی مهمون داشتم ، بنده گان خدا تمام ظرفا رو هم شستن باور کنید تا  سه روز نمیدونستم باید از کجا شروع به جمع کردن و جا دادن تو کابینت کنم، تا اینکه مامانم به دادم رسید! درست مثل روزای اولی که اومدم سو...
13 آبان 1392

دموکراسی

    داشتيم تو محوطه بازي ميكرديم ديدم مونيكا اسم پنج تا از بچه ها رو خوند كه بيان تو مهد ،اسم كسرا هم بود، كنجكاو رفتمببینم چه خبره؟ ديدم به مناسب هالووين يه كدو آوردن و ميخوان توش' خالي كنن و بذارنش در مهد كودك! واسم توضيح داد كه امروز ده تا از بچه ها اومدن مهد و ما اونا رو به دو دسته تقسيم كرديم به گروه اول كه كسرا جزوشون نبود هر كدوم يه برگه داديم كه نقاشي كنن و نشون بدم دوست دارن چشم و دهن كدو چجوري باشه ، نقاشي ها رو جمع كرديم و راي گيري كرديم ببينيم كدوم نقاشي راي بيشتري مياره ،نقاشی که رای بیشتری رو آورده بود به من نشون داد،  دختري به اسم "سِلما" كشيده بو...
13 آبان 1392

روزگارمان...

  اینروزا خیلی درگیر مهد کسرام! گاهی خوبه گاهی نه! با بابایی تصمیم گرفتیم یه روز درمیونش کنیم یه روز بابایی یه روز من،سه شنبه نوبت من بود و چهارشنبه قرار بود با باباش بره اما چون بابایی کار داشت، چهارشنبه هم من رفتم باور کنید سه شنبه منُ دیوانه کرد اما چهارشنبه خیلی بچه خوبی بوووود! با خودم گفتم ای شااااانس! به قول یکی از دوستام که الان آمریکاست میگفت پیشونی بخوری به سنگ مستراح! این فسقلی از اونجا که همه کاراش یه روز درمیونه خوب بودنش هم یه روز در میونه حالا شانس من روزایی که نوبت باباش ِ  خوبه!!!!!!! سه شنبه اشک منُ در آورد ، اما چهارشنبه عالی بود! سه شنبه ، وقتی مونیکا حرف میزد چون کسرا م...
9 آبان 1392

برای مادرم

    همیشه برای پسرم مینوشتم امروز  برای مادرم؛   مادر منُ بببخش ، من بی محبتم هم سردو سرکشم،هم بی لیاقتم   مادر منُ ببخش، غرق جوونی ام تو راه مقصدی،من بی نشونی ام   من پیش روی تو پرخاش میکنم دنیای بی تو را کنکاش میکنم   هر روز پیش تو گستاخ میشمُ با روحیات تو سرشاخ میشمُ   هرگز دلم نشد پیش تو سر بزیر مادر منُ ببخش،از من به دل نگیر...   خوبیم مادر من اینقدر نگران نباش،بهر حال یه کاریش میکنم غصه خوردنت کلافه ام میکنه! دوست ندارم درگیر سختیام بشی وقتی درگیر خوشیام نیستی! چهارتایی با هم یه کاریش میکنیم! درس...
8 آبان 1392

زندگی به وقت یه مادر و یه پسر

    امروز۲۸ اکتبر منُ کسرا دوباره تو خونه با هم بودیم صبح رفتیم خرید ،کاپیشن پوشیده با کلاه و شلوارک و چکمه!!!!! دیدمش خودم مردم از خنده     یه ساعتی چرخیدیم! اومدیم خونه ... یکم دارم سعی میکنم کارایی که تو مهد باید انجام بده رو نامحسوس تو خونه انجام بدیم،که کم کم عادت کنه ، قبلنا اگه قبل از ما از سر میز  غذا بلند میشد و میرفت سراغ بازی چیزی نمیگفتم اما الان یکم سختگیری میکنم! همون شعری رو که قبل از غذا  تو مهد میخونن(البته ترجمه شده به فارسی)قبل از غذا میخونم. خلاصه درگیرم یه سری چیزا یادش بدم! چیزایی که خودممم بلد نبودم! مونیکا از وابستگی بیش از حد کسرا به من...
6 آبان 1392

مار در شیشه

      میدونید این چیه تو دست کسرا؟     مار؟ نه بابا تو این سرما مار کجا بوده! اینجا سوسکم زنده نمیمونه چه برسه به مار. این خمیر بازیه که آقا کسرا مثل مار درستش کرده و مثلا گذاشته تو شیشه! حالا جریان چیه؟ عرض میکنم خدمتتون. روزی از روزهایی که ما ایران بودیم در واقع آخرین روزهایی که اونجا بودیم تصمیم گرفتیم پسر کوچولومون رو ببریم آرایشگاه که تا چند وقت اینجا راحت باشیم بابا مهدی و مامان طاهرش گفتم "ما میبریم خیالت راحت!" نزدیک ظهر زنگ زدن گفتن ما زورمون به این نمیرسه بیا!!! بغلش کردم و گفتم باید بری! جیغ زد، داد زد ،منُ زد .... هر کار میکرد من خیلی خووووو...
5 آبان 1392

ما با هم

      سلام یکشنبه پاییزیتون بخیر ،آخرین یکشنبه اکتبر که امروز باشه ساعت رسمی سوئد یک ساعت میاد عقب! و الان دوباره اختلاف ساعتمون با ایران شد دو ساعت ونیم. خوبید؟ممنون واسه تمام محبتاتون خیلی بهم انرژی دادیم... آره میگذره!مسلما میگذره. یکم زود کم آوردم،یکم زود جا زدم! اما الان خوبم،خیلی خوب. این روزا دیگه نمیتونم انتظار داشته باشم صبح شنبه از خواب بیدار شم و خورشیدُ ببینم هر از گاهی بین صبح و ظهر سرک میکشه اما ... با این وجود نمیشه هم تو خونه موند، دیروز با هم رفتیم تو جنگل ، قدمی زدیم ، جاهای جدید کشف کردیم. برگشتیم خونه ناهار و استراحت و بازی و... شبم که خاله مهدخت اینا...
5 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد