کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

پسرم کسرا

سیزده بدر 92

                                                            سیزده بدرد را در وطن به طرز غریبانه ایی گذراندیم!!!! قرار بود برم رفسنجون خونه داداشم اما نشد! یعنی یه ماشین جا نداشت  یه ماشین منصرف شد ... خلاصه نتیجه این شد که دست کوچولوی دوساله ونیمه مان را  گرفتیم و رفتیم پارک. یکساعتی تو راه بودیم! یک ساعتی بازی کردیم. با دخترخاله عزیزمان خیلی محترمانه رفتیم ناهار خوردیم، رسیدیم خدمت خانواده محترم همسرمان در دامن طبیعت ، آش خوردیم (البته کسرا ...
14 فروردين 1392

عادت جدید

          مجبورم هر جمله ای رو سه بار تکرار کنم  بلافاصله بعد از شنیدن هر جمله میگه ه ِ ؟ نه یه بار بیشتر ،نه یه بار کمتر دقیقا سه بار! حالا کاش بعد از سه بار به حرف گوش میداد سرعت shift Delete کردنش بسی بالاست چه با کسرا حرف بزنی چه با لحاف و تشک...                                                باشد که رستگار شوی مادرم ...
13 فروردين 1392

خاطره ای بد...

     به قول سهراب : من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی...                                                        فعلا که پیدا نکردم  شاید من اشتباه فکرمیکنم که اینجا آبادیه. آبادی جاییکه مردم دلاشون به هم نزدیکه. در خونه اشون به روی همه بازه. از موفقیت هم ناراحت نمیشن. اما اینجا... دلم واسه غربت تنگ شده اونجا شاید تنها باشی ،اما بیکس نیستی. اونجا شاید کسی نشناسه تو رو ،اما نسبت بهت بی تفاوت نیستن. ...
11 فروردين 1392

سال هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

  تا بهاری هست، زندگی هم هست شوروحال زندگی را هم ، بقائی هست وگرباد بهاری هست ، شقایق را صفایی هست عشق را نور امیدی هست ... 1 سال نو مبارک امسال عجیب ترین سال تحویل عمرمُ تجربه کردم من و کسرا از اینجا و بابایی ازسوئد! مثل این عروسیا که آقا داماد اونور آب تشریف دارن و اینترنتی در مراسم حضور بهم میرسانند. بسی دلتنگش شدیم... بهر حال یکسال دیگه هم گذشت چقدر زودگذشت ، چقدر تغییر کردیم... خدایا ممنونم به خاطر حضورت در لحظه لحظه های زندگیمون در سالی که گذشت به خاطر سلامتی هر سه تامون ممنونم این سال پر بود از اتفاقات خوب و بد، مثل همه سالهای دیگه پر بود از خاطرات خوب و بد. امیدوارم کسی...
4 فروردين 1392

پدر بزرگ...

    بعضی اشخاص واسه کسرا ،خاصا مثل پدربزرگاش ازشون خیلی الگو میگیره مثلا بابا علی که خودکار میذاره پشت گوشش میخواد عینا همون کارو بکنه     یه مدت از بابام یاد گرفته بود سیکار میکشید  بهش میگفتم داری چیکار میکنی میگفت دارم مثل بابا علی فوت میکنم!!! نه دعوا جواب میداد نه تنبیه دیگه من بیخیال شدم کسرا هم از سرش رفت از بابامهدیش دیدید کردن یاد گرفته هر وسیله گردی که  میبینه فکر میکنه فرمون ماشین آی میپیچونه آی میپیچونه...                                         &nb...
28 اسفند 1391

مادربزرگم

    مادربزرگ خدا بیامرزم سید بود و خدا ترس! بدی ازش یام نمیاد اما خوبی هم درحق کسی نمیکرد! نمیخوام در موردش قضاوت کنم اما احساسی که بهش داشتم نه خیلی فوق العاده بود نه خیلی ترسناک و غیر قابل باور ،در کل خانم محترمی بود. بابا پنچشنبه آخر سال واسشون نذری میدن. آقا کسرای ما هم  امسال در این مراسم حضور فعالی داشتن            البته چوب محترمشون هم حضور داشته     دستشُ زخم کرد نمیدونم چجوری وکجا ؟!      اول خودش متوجه نشد، اما بعد سر گذاشت به لولی بازی...     ایران که هست خیلی ...
27 اسفند 1391

سال نو

                                                                                                                                            سال نو می شود،زمین نفسی دوباره می کشد. برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند، پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز ِ دوبا...
27 اسفند 1391

کسرا کوچولوی من

    کسراکوچولوی من این روزا خیلی بلا شده  از دیوار راست هم بالا میره  خیلی شیطون شده     تلافیه تمام کارایی که نمیتونست سوئد انجام بده رو  داره در میاره...   آخه بچه چجوری رفتی تو میز ؟  من که سر در نمیارم والا !! حکایتای این فسقلی ما تمومی نداره  هر دم از این باغ بری میرسد...    خدا خودش حفظش کنه با این کارای خطرناکی که میکنی  ...
27 اسفند 1391

کسرای من

    روزگار کسرای من میگذرد و جریان دارد به خوبی و خوشی الهی شکر. اما ابریزش بینیش دوباره شروع شده نمیدونم تو هوای اینجا چی هست که این بچه اینقدر بهش آلرژی داره... گاهی با خودش خوب سرگرمه     تا ازش غافل میشم از در میره بیرون ، بدو بالای پله ها     دیشب خاله جونمون دعوتم کرد برم پیشش با بچه ها اولش خیلی سازگاری نداشت البته اونا سه تا دختر بودنُ ازکسرا بزرگتر ،اما در کل خیلی با بچه ها سازگاری نداره حرف حسابی هم نمیزنه که من بفهمم چی میخواد چون  همه دوسش دارن ،کسی کاری به کارش نداره و این خیلی جالب نیست! حرفاش خلاصه میشه تو سه جمله: همه باید ...
26 اسفند 1391

مریضی مادرانه

    تاریخای خاص ُدوست دارم  مثل امروز که 21/12 . وقتی بهش نگاه میکنی حس خوبی به آدم میده. اما من امروز اصلا حال خوبی نداشتم مریض بودم ،در واقع مسموم شده بودم ،یکم ناخوشم. اما کسرا خداروشکر حالش خوبه خدایا هر چی مریضی هست بده من  این بچه سالم باشه و اذیت نشه.  مادر باشی و  مریض خیلی سخته،باید تحمل کنی. نمیتونی هی آه و ناله کنی استراحت کنی... آخه یه کوچولوی فسقلی هست که دائم میاد بهت میگه مامان این ُ میخوام، مامان اون ُ میخوام البته خداروشکر اینجا دیگه تنها نیستم همه کمک میکنن اما در کل مادر که باشی کارت خیلی سخت میشه خدایا بر دوشم مگذار آنچه را که از عه...
21 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد