کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

پسرم کسرا

کسرا با من

                      سلام دیروز به تاریخ ۲۸ اگوست منو پسر کوچولوم یه تجربه جدید باهم داشتیم. بابایی نبود که مثل هر عصر کسرا رو بذارم پیشش و برم گارگاه تئاتر  گفتیم چه کنیم ، چه نکنیم دل و زدیم به دریا و با دادن کلی رشوه با هم رفتیم! خدا رو شکر یه نیم ساعتی خواب بود، بعد که بیدار شد یکم دور و برو نگاه کرد و دوستان هم همه بالای ۵۰ سال،خودشون یا بچه داشتن یا نوه کاملا درکش میکردن و بهش اجازه دادن خودشُ کم کم پیدا کنه ، خیلی عادی  باهاش برخورد کردن نه خیلی گرم که عمو بریم واست بستنی بخرم نه خیلی سرد که انگار نه انگار...
7 شهريور 1392

ما در اینجااااااا

  سلام خوبید؟خداروشکر ما هم خوبیم به لطفتون. مادر جونمون دو روز واسمون کامنت نمیذاره نمیدونم نمیخونه یا چراغ خاموش میاد میره!دلتنگشیم... بگذریم،جریان اون پیرمرده رو شنیدید ؟!  پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!  جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اس...
6 شهريور 1392

پیکنیک مادر و پسرانه

    بعد از اینکه به قول مادر بزرگا تا لنگ ظهر خوابیدیم دوتایی زدیم بیرون اما راه دوری نرفتیم همین بغل تو کلبه چوبی  ناهار خوردیم     آتیش روشن کردیم     حالشُ بردیم و اومدیم خونه ،الانم کف آشپزخونه خوابیده داره بستنی میخوره بستنی ریخته رو زمین رفته پتوشُ آورده که پاکش کنم!!!!! نمیدونم چرا فک میکنه هر چی کثیف شد باید با ملافه پتوش پاک کنه...                                                          ...
5 شهريور 1392

شب و روز ما

      ما روزا یه سری جریانا داریم،شبا یه سری مکافاتا... این شازده ما پریروز عصر تا ۸ شب خوابید،بعدش نتیجه چی شد؟ سرویس شدن دهن مامانی تا ۱صب دیگه رفتم خوابیدم باباش تا ۳ کنارش بیدار بود! دیدم تو خونه بند نمیشه گفتم بپوش بریم دچرخه سواری حالا از تاریکی هم میترسید،هر چی میگم من هستم مامانم تو بیا نترس اما انگار نمیتونست اعتماد کنه!بهر حال رفتیم؛ دوتایی ساعت ۱۰ شب زدیم بیرون. یکم دوچرخه سواری کرده...      یکم دنبال قورباغه بدبخت دوییده      اینجا هم مثلا داره با دوربینش دنبال قورباغه میگرده  یه عکسم از قورباغه اش گرفتم اما خیلی و...
5 شهريور 1392

برگی از زندگی

      امروز دوباره پسر کوچولوی من به ترس خودش غلبه کرد و اومد استخر هوراااااااااااااا، بزن اون دست قشنگه رووووو.... از صبح با بابایی طبق روال هر یکشنبه با هم بودن      با هم بازی کردن ،دوچرخه سواری کردن ، از آخرین روزای آفتابی لذت بردن دراژه خورده ،خلاصه کلی شیطونی و بازیگوشی     بابایی میگه از حمام اومده بیرون میگه:عزیز شدم!!!! شما عزیز بودی آقااااااااا دورت بگردم مامانم،قربونت برم عزیزم ناهار خورده، لباس پوشیدیم رفتیم استخر      بازم اولش یه کم ترسید، اما کم کم آروم شد،گاهی بغل من گاهی بغل باباش. اما آخراش تقر...
3 شهريور 1392

کتاب،کسرا،ورزش ...

  پسر کوچولوی سه ساله ما کتاب دوست داره و خیلی باهاش سرگرم میشه واسه همینم ما مجبوریم از در و دیوار واسش کتاب پیدا کنیم. مردم سوئد هم یه فرهنگ خیلی خوب در کنار تمااام خصوصیات خوب و بدشون دارن و اون اینکه کتابایی که نمیخونن رو با هم شریک میشن،یه قسمت  از هر ساختمان رو قرار میذارن هرکی هر کتابی که نمیخواد میذاره اونجا تا بقیه بر دارن و استفاده کنن و همه هم اینکار رو تقریبا میکنن،مخصوصا موقع اسباب کشی کتابای اضافه رو با  خودشون نمیکشن ببرن میذارن اونجا تا بقیه هم بخونن. اینهمه داستان گفتم تا بگم ما هم یه کتاب واسه کسرا از اونجا برداشتیم که خداوند  صاحبشُ خیر بده، به اسم یوگای بچه ها ...
2 شهريور 1392

استخر شنای تاریخی

        بعد از اینکه پرسنال نامبر بنده ینی مامانی کسرا  اومد و من رسما شهروند سوئد شدم یه سری کارت به عنوان تخفیف ِ دندونپزشکی ،خرید عینک ، استخر شنا و باشگاه بدنسازی و... هم به آدرس ما و به اسم بنده اومد در خونه. امروز تصمیم گرفتیم بریم استخر شنا. شال و کلاه کردیم و با بابایی قرار گذاشتیم و رفتیم،بعد از پذیرش و گرفتن کارت من و کسرا از در ِ مخصوص خانمها وارد شدیم و منتظر بابایی شدیم دیدم نیومد،به کسرا گفتم بریم تو آب؟ اول مخالفت کرد اما وقتی نشستم رو پله اول و یکم آب ریختم روش قبول کرد که بریم تو آب ، پامُ گذاشتم رو پله دوم  اما دیدم پام به پله نرسید و رفتیم ته آب ...
31 مرداد 1392

روزگار کسرا

    سلااااااااااام خوبید خوشید؟ ما هم خوبیم ،خدا رو شکر. چه خبرااااااااا؟ ما که خبر خاصی نداریم،دور هم هستیم و روزگار را میگذرانیم ... مهد کسرا هنووووووز درست نشده!!!!!(حامد میگه ینی چی؟باید بسازنش؟) نه ینی خانمه بعد از یک ماه از تعطیلات اومده ، حالا تا جا بیافته،تا ببینه چی به چیه؟... خلاصه ما همچنااااان در خدمت کسرا خان هستیم و باید تا دوهفته دیگه هم باشیم مامانی کسرا که بنده باشم کلی گریه کردم و تصمیم گرفتم بیام ایران  اما بعد از صحبت با بابایی و مامانم و با توجه به یه سری اتفاقاتی که افتاده  ماندن را به فرار ترجیح دادیم و خلاصه  همچنان در این کشور زیبا و سرد ه...
30 مرداد 1392

یه کار جالب

          فک کنم مجبور شم یه عنوان مطلب کلی بذارم به اسم "مسیر دریاچه" بعد هر روز بیام یه قسمتشُ توضیح بدم که تو این مسیر چه جاهایی هست، چه اتفاقاتی میافته،به کجا راه داره و... الان از این حرفا بگذریم ، یکی از این جاهای جالب تو این مسیر هفت دقیقه ای ، یه زمین فوتبال با یه تک درخت جلوش ِ که روی یه تکه سنگ مطلبی رو به زبون شیوا و در حال انقراض سوئدی نوشتن! من اوایل نمیدونستم که چی نوشته ، بعد از ترجمه کلمه به کلمه متن متوجه اتفاق ناراحت کننده در عین حال تحسین برانگیزش شدم     پسربچه 9 ساله ای به اسم دنیل بر اثر بیماری سرطان میمیره و...
27 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد