کسرا با من
سلام دیروز به تاریخ ۲۸ اگوست منو پسر کوچولوم یه تجربه جدید باهم داشتیم. بابایی نبود که مثل هر عصر کسرا رو بذارم پیشش و برم گارگاه تئاتر گفتیم چه کنیم ، چه نکنیم دل و زدیم به دریا و با دادن کلی رشوه با هم رفتیم! خدا رو شکر یه نیم ساعتی خواب بود، بعد که بیدار شد یکم دور و برو نگاه کرد و دوستان هم همه بالای ۵۰ سال،خودشون یا بچه داشتن یا نوه کاملا درکش میکردن و بهش اجازه دادن خودشُ کم کم پیدا کنه ، خیلی عادی باهاش برخورد کردن نه خیلی گرم که عمو بریم واست بستنی بخرم نه خیلی سرد که انگار نه انگار...
نویسنده :
مامانی کسرا
16:57











