کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

پسرم کسرا

آمار وبلاگ

  بابایی  تو سایت گوگل آنالیز وبلاگ کسرا رو  ثبت کرده   این امکان رو داریم که ببینیم از چه کشوری ،کدوم  شهر، چه ساعت و روزی چه تعداد بازدید کننده داره مثلا این نقشه نشون میده از کدوم کشورا وبلاگ رو بازدید کردن       هر چی رنگ آبی پرنگ تر تعداد بازدید ها بیشتره، ایران از همه بیشتره، بعد سوئد،فلاند،از ژاپن و امریکا هم یه پایه ثابت داریم که هر از چند گاهی حتما یه سر بهمون میزنه اما نمیدونم کیه! برزیل ،کانادا،آلاسکا،مالزی،فرانسه ، آلمان ، انگلیس ، هلند،ترکیه و رومانی و پاکستان هم کشورایی هستن که یک یا دوبار وبلاگ از اونجا باز شده که احتمال میدم   ...
16 مهر 1392

یه روز پاییزی

        روز جهانی کودک تو کشورای مختلف متفاوته البته عمدتا چندتا  تاریخ خاص هست که توایران ۸ اکتبر و تو سوئد۲۰ نوامبر  و مثلا آمریکا دومین یکشنبه ماه ژوئن و.... دلم میخواد اول از همه واسه تمام کودکانی که به نوعی درگیر بیماری و مریضی هستند دعا کنیم به امید شفای همشون.  کودکانی که درگیر جنگ هستن!  کودکانی که درگیر فقیر و کودکان خیابانی و کار. دعا میکنم خدا راه نجاتی در دستان تک تک ما برای این کودکان قرار بده و هر کدوم از ما بتونیم به نوعی به این کودکان کمک کنیم الهی آمین. کوچولوی سه ساله و سه ماهه من بهترینها رو واسه تو وتمام دوستای عزیزت میخوام که سرآم...
16 مهر 1392

یه تجربه دیگه

    امروز از خواب بیدار شد حالش خوب بود. صحبانه اشُ خورد نشست به تلویزیون نگاه کردن هر از گاهی با دوچرخه دوری می زد، بازی میکرد ، طرفای ظهر رفتیم با هم خرید برگشتیم ناهار خورده و نخورده، الانم داره تو وان آب بازی میکنه. مادرم همیشه زندگی رو از من جلوتر میدیده ، زمانیکه می اومدم  کلی مغز تخمه مزمز همرام کرد ،کلی اسباب بازی واسه کسرا و گفت هر زمان دیدی داره گریه میکنه میدی بهش ،اصلا مهم نیست بچه لوس بار بیاد اما خیلی بده بچه جیغ جیغ و عصبی باشه،امروز هم از اونروزایی بود که مامانی اصلا حوصله بازی با کسرا رو نداشت یکی از اسباب بازیاشُ بهش دادم که بازی کنه،   اسم  اسباب ...
15 مهر 1392

برگی از زندگی ما

                    از روزی که از ایران اومدیم زندگی درگیر یه جور تکرار ِ، مثل همه روزا تو سوئد. یه تکرار شیرین ، شاید واسه خیلیا خسته کننده باشه اما قشنگه،من دوسش دارم من هیچ زمان از زندگی مدرن توام با تجملات لذت نبردم،ساعتا کنار آب نشستن و به صدای کلاغا گوش دادن خیلی واسم هیجان انگیز تر بود ِ. طبیعت به من درس میداده همیشه ، بهم آرامش میداده، امیدوارم کسرا هم از این زندگی خوشش بیاد و دوس داشته باشه دوستی میگفت چه خوب که اجازه میدی کسرا همه جا دراز بکشه من متوجه این موضوع شدم که کسرا زمانی که یه جا دراز بکشه احساس امنیت میکنه ، احساس میکنه اینجا ماله...
15 مهر 1392

ما اینجااااااااییم

                     سلاااااااااااااااااااام   سه دو یک   صدای ما رو از کرمان میشنوید. بعله در یک عملیات انتحاری وکاملا غافل گیرانه  پنجشنبه هفته گذشته یهوووووووووو تصمیم گرفتیم با کسرا بیایم ایران از اونجایی هم که وقتی خدا بخواد، کارا خیلی راحت انجام میشه تو این فصل شلوغ برگشت از سوئد،ما راحت بلیط گیرمون اومد و راحتر از اون بلیط تهران کرمان و سه شنبه ۳سپتامبر(۱۲شهریور) ساعت ۱۰ صب کرمان بودیم اونم  بدون اینکه کسی خبر داشته باشه. تاکسی گرفتیم رفتیم  خونه مامان فرح شووووووووکه شد ،باور نمیکنید از بس میخندید و ...
15 شهريور 1392

بلال...

      پیدا کردن بعضی چیزا تو غربت گاهی خوشحال کننده تر از پیداکردن گنج! البته من دومی رو تجربه نکردم اما اولی واقعا خوشاینده.  حکایت بلال پیدا کردن بنده هم همین بود که خدمتتون گفتم،واقعا مشعف شدیم! تصمیم گرفتیم امروز که یکشنبه بود بریم و کبابشون کنیم و حالشُ ببریم. سر عصر که آقا کسرا خیلی دیگه داشتن رو اعصاب بنده و بابایی  پاتیناژ میرفتن، جمع کردیم و رفتیم تو پارک آتیش روشن کردیم.   منتظر شدیم آتیشمون آماده شه.     بلالامون رو گذاشتیم روش!     آماده شدن و جاتون خالی خوردیم...     وسطاشم این فسقلی...
11 شهريور 1392

مهمونای عزیزم و ...

      خانم عزیز و محترمی ، بدنبال پیدا کردن اطلاعات در مورد  زندگی تو سوئد با وبلاگ کسرا آشنا میشن و واسه مامانی کسرا کامنت میذارن  و  به دنبال این موضوع ، زمینه آشنایی ما با هم فراهم میشه. تقریبا نزدیک به سه ماه با ایمیل و تلفن با هم در تماس بودیم و نهایتا ایشون این هفته رسیدن یوتبوری و ما دیشب همدیگرو دیدیم! اصلا احساس نمیکردم تا حالا ندیدمشون یا این برخورد اول ِ. اینقدر که با هم در تماس بودیم و از جیک و پیک هم با خبر بودیم که اصلا واسه هم غریبه نبودیم، ندیده تمام خصوصیات همدیگرو میدونستیم! ندیده از تمام اتفاقات گذشته و حال زندگیه هم با خبر بودیم! ایشون فوق لیسانس...
11 شهريور 1392

یکی دیگه از روزای ما

    درسته ما امشب مهمون داریم اما دلیل نمیشد از روز شنبه مون استفاده نکنیم و نریم بیرون و به قول دوستان تابی نخریم. رفتیم یکی از بزرگترین مراکز خرید شهر،اونجا همیشه یه خبری هست حالا به هر بهانه ای،از مسابقات والیبال داخل سالن گرفته تا نمایشگاهای خونگی که هر کس هر چی دوست داشت درست میکنه و میاره میفروشه... خلاصه وسط این پاساژ همیشه یه خبری هست و امروز هم شانس پسمل کوچولوی ما دوتا دایناسور متحرک آورده بودن که بچه ها سوارشون میشدن و بازی میکردند این آقای کاسموزاروس راه میرفت     و ایشون هم آقای کامپتوزاروس هستند که تکون میخورد و دهنشُ باز میکرد و صداهای ترسناک میداد!!! &...
9 شهريور 1392

جمعه به وقت ماااا

    فرقی نمیکنه کجای دنیا باشی عصرای جمعه دلگیره بدجوری هم دلگیره... آقا کسرای ما اینروزا گاهی به بازی و شیطنت و اذیت کردن مامانش مشغوله گاهی هم  به تلویزیون دیدن و بازی با موبایل بابایی و دوچرخه سواری و...     اینم شاهکار جدیدش با همکاری پدرجاااان ! تمام  کاغذا رو چسبوندن به شیشه     امروز رفتیم با هم خرید ،فردا مهمون دارم،برگشتنی هر چی بهش میگم مامان از این طرف بیا به  حرفم گوش نمیده،منم دستم سنگین بود گفتم اوکی من رفتم توخودت بیا!(البته با عصبانیت!) بعد از نیم ساعت دیدم هیلان هیلان 1 ( ه ِ ی ل ا ن ) د اره میاد کو دوچرخه ات؟ نیست!!!! ...
9 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد