کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

پسرم کسرا

خاطره

  الان رفتم دنبالش، لوئیس اومده میگه الکساندر یه سری کلمات فارسی میگه!!!!!! گفتم من این بچه رو آوردم اینجا سوئدی یاد بگیره شماها دارین همه کم کم فارسی یادمیگیرنااااااا امروز تو کلاس سوئدیمون چندتا تصویر بهمون دادن و گفتن درموردشون بنویسید حدس بزنید اسمشون چیه؟چند سالشون و ..... یکی از همکلاسیام واسه یکی از تصاویر نوشته بود اسمش علی ، اهل ایران ِ، تهران زندگی میکنه مدیر یه بار ِ !!!!! من ازخنده اون وسط پهن شدم، آدم میمونه چی بگه!؟ بابا الکل تو کشور ما کلا ممنوعه دیگه چه برسه طرف بار داشته باشه مردم چی فکر میکنم به خدااااا وروجک بند انگشتی رو ببینید      خدایا ...
14 بهمن 1392

برای پسرکم

      گاهی پیش میاد که صبح بهانه میگیری و با گریه میری مهد،شاید یکی دو روزی در هفته! نگرانت شدم، پریروز (سه شنبه 28 )با مونیکا در این مورد حرف زدم و پرسیدم نکنه تو مهد با کسی مشکل داره یا ... دیروز که اومدم دنبالت مونیکا بهم گفت که ما با هم در مورد کسرا حرف زدیم و  سعی کردیم  علتُ پیدا کنیم، اول از همه باید بگم این موضوع طبیعی و واسه بچه هایی هم که زبونُ متوجه میشن پیش میاد،سه ماه یا شایدم چهار ماه بعد از مهد اومدن افت میکنن و دلشون نمیخواد بیان مهد ، اما دوباره خوب میشن و چهار ماه بعد...! اما موضوع کسرا یکم با بقیه فرق میکنه کسرا از قوانین مهد فراریه مثلا اگه بهش میگم باید بش...
10 بهمن 1392

کسرا جونم

                  نمیدونم چه حکایتیه که من از شنیدن کلماتی که تو به فارسی میگی بیشتر ذوق میکن،تا تکرار کلمات سوئدی و بعضا انگلیسی! از تو حمام داد میزنی با شوق و ذوق که مامان من جایزه میخوام! پرسیدم جایزه چی میخوای ؟ - عیدی! - عیدی دیگه چیه؟ با داد و بیداد ،عیدی میخوام خووووووب! موندم تو این کلمه رو از کجا شنیدی! اصلا کی بحث عید پیش اومده که تو بدونی چیزی به اسم عیدی هم هست! چی بگم والا... اما خوشحالم،خوشحالم که زبون فارسی رو داری یاد میگیری... اینروزا سرماخوردگی پسر کوچولوم بهتر شده شکر خدا ، اما حالا دیگه نوبتی هم باشه نوبت بابایی! یه چند روز...
8 بهمن 1392

برگی از زندگی

    زمستون پهن شده روی برگای درختا و با سوز سردش صورتمُ نوازش میکنه خورشید هم که دیگه به خودش زحمت نمیده بیاد بالا سرکی میکشه و روی یک نوار باریک محو میشه تو افق. اینجا پر از آرامش و تنهایی. گاهی دلم میگیره از این همه آرامش،گاهی دلم پر میزنه واسه هیاهو و جنب و جوش! رفت و آمد و صدای بوق ماشینهایی که نمیدونم عجله چی رو دارن! صدای اذان تکیه جلوی خونمون که همیشه اصرار داشت تمام قرانُ قبل و بعد از اذان بخونه! چقدر غر میزدم ! آخه  نمیذاشت بخوابم... بگذریم آدمیزاد ِ دیگه هر چی دور و برش نیست و میخواد. سلام خوبید شکر خدا؟ منم خوبم الهی شکر،ببخشید یه مدت همه رو نگران کردم! ...
3 بهمن 1392

ما اینروزا...

      دیروز به خاطر یه اشتباه کوچیک در تقویم محترم میلادی  بچه رو بردم مهد و دیدم ای دل غافل مهد تعطیل! قبل از کریسمس مونیکا به من گفته بود که۷ ژانویه تعطیلیم  و از هشتم کسرا رو بیارید. نمیدونم چرا فک کردم هشتم میشه سه شنبه! خلاصه که رفتیم و برگشتیم. البته یکم نگران هم شدم ،گفتم نکنه مهدش جابه جا شده و از اینجا رفته! آخه قرار بود یه اتفاقاتی بیافته! اما نه ،همه چی ختم به خیر شد و امروز آقا زاده ما با سلام و صلوات تشریف بردن مهد! تعطیلات کریسمس امسال خیلی متفاوت از پارسال بود! هر کدوم خوبیای خودشُ داشت  اما امسال تو خونه بودن بهتر بود! میرفتیم مهمونی ، مهمون واسم...
18 دی 1392

نیمه زمستان

  سه سالگی با تمام سختیاش واقعا سن قشنگیه، تلاش ناشیانه بچه ها واسه بدست آوردن استقلال،  داد و بیدادای کودکانه برای داشتن چیزی که دوست دارن، لجاجت و سماجت سرسختانه ، بی توجهی به حرفا ، که گاهی آدم میمونه عمدی ِ یا نه و ...  اما قسمت شیرین ماجرا حرفایی ِکه جابه جا میگن و کلماتی که خیلی بامزه تلفظ میکنن. که این وروجک سه ساله ما در هر دو مورد خیلی قوی عمل میکنه یه مدت با هم سریال بابا لنگ درازُ نگاه میکردیم کسرا خیلی خوشش اومده بود ،  میگفت:" بابا لِنگِداز "میزاری ببینیم؟! پنجره آشپزخونه رو باز کردم هوا عوض شه ،میگه چرا بیرونُ باز کردی!!!! میگم بیرون نه مامان ، پنجره!!!!!! ...
16 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد