تولد سه سالگی
بالاخره این فسقلی ما هم سه ساله شده و ما سی ساله. با یه روز تاخیر ،جمعه شب، ۱۹ جولای واسش یه تولد کوچولو با دوستای مامانی و بابایی و کمی متفاوت از سالهای قبل گرفتیم اولش که اصلا نمی اومد تو خونه ، بیرون با بابابی یه ساعتی چرخید به هوای دادن کادوش که دوچرخه بود ،رفتن با هم دوری زدن و اومدن . وقتی هم اومد رفت تو وان حموم! یه ساعتی هم اونجا بود و نهایتا آخر شب که یکم با مهمونا صمیمی شد اومد تو اما با لباس ...
نویسنده :
مامانی کسرا
21:06
شهربازی
بعله، پیرو مطلب قبلی،که قرار بود ما بریم بستنی بخوریم یهو بستنی به دست سر از اینجا در آوردیم... حالا اینجا کجاست؟! عرض میکنم خدمتتون ، اینجا لیز ِبری ِ (liseberg) یا همون شهربازی گوتنبرگ ِ... چون هوا هم مثل بچه ما یهوییه ، دیدیم یهووو خوب شد ما هم ازش استفاده کردیم بابایی زنگ زد به من و پیشنهاد داد ، منم دیدم داریم که با کسرا میایم بیرون از اون طرف شهر بازی هم بریم!!!! خیلی خوش گذشت جای همه الاخصوص شیرین جون و ساینا و عمو هادی که قرار بود همه ء این جاها رو با هم بریم خالی. دفعه قبل که اومده بودیم هم سرد بود هم تاریک اما ایندفعه دیدیم بابا عجب جا...
نویسنده :
مامانی کسرا
21:01
ماشین آتش نشانی
داشتم عکساشُ نگاه میکردم چشمم اوفتاد به یه تعداد عکس که تو دوران خستگیمون گرفته بودیم و یادم رفته بود در موردشون بنوسیم... اینکه اصلا چی شد آقا کسرا متوجه شد ماشینی هم به اسم ماشین آتش نشانی هست و کارش چیه و آقای آتشنشان کیه و... برمیگرده به یه روز که دوتایی طبق معمول تمام روزای تکراریمون داشتیم میرسیدیم خدمت مرغابیای عزیز. دیدیم از دور چندتا ماشین آتشنشانی نزدیک دریاچه پارک کردن. من که اول فک کردم یه اتفاق بدی افتاده که اینهمه ماشین جمع شدن بعد دیدم نه صدایی میاد ، نه جیغی، نه دادی!!! رفتیم نزدیکتر دیدیم بعله دوستان جمع شدن واسه پیکنیک ، طبق عادت تمام سوئ...
نویسنده :
مامانی کسرا
18:46
پسردایی...
دور ازخانواده بودن با تمام دلتنگیش گاهی اوقات چقدر ناراحت کننده است. وقتاییکه مثلا عکسای برادر زادتُ میبینی و میفهمی وااااای من چند روزه یا چند ماهه ندیدمش! آقا کسرا عید امسال صاحب یه پسر دایی ناز شدن به اسم کیان این عکس ماله حدودا یک ماه پیشه این عکس رو هم دیروز مامان عزیزش واسم فرستاده چقدر بزرگ شده عزیزم ، ماشالله عمه ...
نویسنده :
مامانی کسرا
13:28
حکم ِ حاکم
تو بازی ورق وقتی حاکم ،حکم کنه مثلا پیک ، کسه دیگه ای نمیتونه عوضش کنه و همه باید بر اساس همون حکم بازی کنن ، حکایت این بچه ما هم همون حاکمیه که حکم میکنه... ساعت 5 عصر یهوووو میگه مامان بریم به مرغابیا غذا بدیم(هنوز فکم میکنه مرغابین) هر چی میگم مامانم الان داره بارون میاد مرغابی کجا بوده ؟ میگه نه! خلاصه پوشیدیم و راه ا...
نویسنده :
مامانی کسرا
1:01
عید فطر
نماز روزه هاتون قبول نیتتون پاک ، دلاتون پر از محبت ، چشماتون لبریز از عشق عیدتونم مبارک ...
نویسنده :
مامانی کسرا
0:57
ما سه نفر...
آتیش روشن کردن
در لیست علایق کوچوی سه ساله ما بعد چوب آتیش نقش پر رنگی داره ینی شما واسش آتیش روشن کن این بچه دوساعت سرگرمه در یکی از صبحای دونفرمون ، آقا کسرا هوس آتیش کردن ،ما هم در نقش مادر ِ در خدمت خانواده شال و کلاه کردیم و رفتیم به درست کردن آتیش. رفتیم با هم هیزوم جمع کنیم. البته لابه لاش درس حشره شناسی و عنکبوت شناسی و حلزون شناسی رو هم گذروندیم... &nbs...
نویسنده :
مامانی کسرا
21:21
گردشای دسته جمعی
روزایی که گذشت ، روزایی بود پر از آفتاب ، پر از لبخند خورشید... چند باری با دوستامون رفتیم بیرون و حال هوای کسرا هم عوض شد شاید بچه هم سن و سالش نبود اما بهش خوش میگذشت خوشبختانه بچه ها هم همه هواشُ داشتن و نمیذاشتن احساس غریبی کنه جوری شده که الان گاهی سراغشونُ میگیره... تمساحی که کادو تولدش بود هم افتتحاح شد...  ...
نویسنده :
مامانی کسرا
20:35










