کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

پسرم کسرا

بازهم...

            دیگه نمیخوام بگم یه شاهکار دیگه چون داره کم کم میشه بخشی از زندگیمون     آخه فسقلی من حمام هم نمیتونم برم از ترس خرابکاریای تو؟     قبلنا باز میرفت تو آشپزخونه درم میبست دیگه الان کلا راحتش کرده ... هوا امروز کمی فقط کمی بهتر بود و آفتابی در و باز کردم هوای خونه عوض شه بعداز چند دقیقه دیدم صداش داره از تو بالکن میاد  " بابایی بیا " ، " بابایی بیا"... یا قران ، مادر واسه چی رفتی رو میز ، واسه چی داد میزنه! هر کی ندونه فکر میکنه من چیکارش میکنم اینجوری "بابایی بیا "میکنه   ...
12 آبان 1391

مادرانه

                                                                         وقتی به این موضوع فکر میکنم که پایه های شخصیت کسرا  از الان داره گذاشته میشه نگران میشم. یه وقتایی به خودم میام میبینم ساعت هاست نشستم دارم به تاثیر این برنامه ،  این بازی ، این حرف من ، این عکس العمل من، این برخورد باباش و... فکرمی کنم. گاهی اوقات اینقدر یه موضوع رو بالا پایین میکنم   اینقدر حلاجی میکنم که  خودم خسته میشم میگم ول کن بچ...
10 آبان 1391

یه روز دیگه

                   اندراحوالات من وکسرا باید عرض کنم کما فی سابق. اما نکته مثبت و قابل تامل اینجاست که سعی میکنیم کاری به کار هم نداشته باشیم و تو مسایل هم دخالت نکنیم همدیگرو هم عصبانی نمیکنیم البته همه اینها رو س ع ع ع ی ی ی (سعی) میکنیم حالا چقدر هر کدوم موفقیم بسته به حال روحی و اوضاع عمومیه هر کدوم از طرفین داره که بسیار متغیره !!!! اینجا همچنان هوا بس ناجوانمردانه سرد است اینکه ما عادت کردیم چیزی از بحث سرما کم نمیکنه بهر حال سرده ... دیشب رفتیم بیرون  دوری بزنیم و کمی از مایحتاج خونه رو هم خریداری کنیم یه چیز جالب که نظرم جلب کرد این بود که تو همه...
8 آبان 1391

یکشنبه به وقت سوئد...

      صب از خواب پاشده میگه مامان گمش کردم با خودم گفتم حتما دوباره خواب دیده. میگم چی رو گم کردی ؟میگه جیشم ُ ... شوکه شدم ، بلند شدم میگم می خوای بری دستشویی؟ میگه نه گمش کردم! ینی من اینجور موجودی دارم تحویل جامعه میدم!     رفتیم باهم اشغالا رو بذاریم تو گاربیج روم، یه اتاق تقریبا 25 متری ِ با سطل های مجزا واسه تفکیک زباله ها  داره واسه خودش قدم میزنه و میچرخه...       بدون شرح !!!                                        ...
8 آبان 1391

جالب انگیز های کسرا

                                                                        کسرای مامان این روزا شروع کرده به جمله سازی دیروز دیدم گوشی تلفن برداشته میگه "الو میتی دوت بیا" بعدا متوجه شدم منظورش اينه الو مهدی زود بیا(اسم بابابزرگشون مهدی اما چون ایشون خیلی خودمونی تشریف دارن میگن میتی من از همه معذرت میخوام!!!) یه دوچرخه دم درخونه بود دیدم داره می خونه  "دوچخه سیبیات میچخه!!!!" جااااااااااااااان!!!؟؟؟؟دوچرخه سیب...
6 آبان 1391

کسرای من

                نمیدونم گاهی چه اتفاقی واسش میافته که به هیچ صراطی مستقیم نیست نمیدونم باید چیکار کنم؟ میخواد یه کاری واسش بکنم که نه میدونه چیه و نه میتونه بهم بگه واااااای خدای من کلافه ام میکنه گاهی اینقدر از دستش خسته میشم که دلم میخواد سرم بکوبم تو دیوار... مثل امروز صفحه تلویزیون back ground چندتا بادبادک گذاشته می گه اینا رو واسم بذار میگم مامانم  نمیشه این پشت تصویره ! میگفت نه باید بذاری و شروع کرد به جیغ زدن وداد زدن دیدم کاری از دستم برنمیاد منم باهاش گریه کردم در این حد که دیگه زنگ زدم باباش طفلک از دانشگاه اومد یکم آرومش کرد  ضربان قلبش شاید هزاربیش...
5 آبان 1391

کشف جدید

                                               کسرای مامان این روزا خیلی ساعت خوابش بهم ریخته ساعت 6عصر میخوابه ساعت 9 بلندمیشه سر حال، تا ساعت 3 صبح من بیچاره میکنه میخوابه تا11 صبح خیلی بد شده تصمیم گرفتم نذارم  یه روز عصر بخوابه هی باهاش بازی کردم اینور،اونور دیگه نخوابید تایک صبح!!!!!  همشم غر میزد کلافه شدم ! حالادیگه تصمیم گرفتم یذارم هر ساعتی خواب رفت بخوابه اما20دقیقه  بعد بیدارش کنم حالا ببینیم این جواب میده!!!! دیروز (16نوامبر)موفق به کشف یه کتابخانونه شدیم در واقع خانه فرهنگ ...
5 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد