کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

پسرم کسرا

فصلی سخت از زندگی ما

      بهر حال با سلام صلوات و نذر و نیاز پسر کوچولوی ما دقیقا در سه سال و سه ماهگی ، راهی مهد شد! رفته بودیم دکتر که  دیدم بابایی واسه جواب دادن به یه تلفن از اتاق رفت بیرون ، بعدا کنجکاو شدم کی بود ؟گفت از مهد کسرا تماس گرفتن که چرا شما بچه تونُ نمیارید؟  گفتم جریان نامه این شده و اون شده مربیشون گفته مهم نیست شما از فردا بیاریدش. البته  بماند که اومدیم خونه دیدم دوتا نامه با هم تو صندوق پست ِ !!!! شاید من یکم عجله کردم!؟ البته از پیگیریشون خوشم اومد،چقدر همه چی نظم داره ... القصه پنجشنبه۱۷ اکتبر از زیر قرآن ردش کردیم و رفت مهد  گفت میخوام با دوچرخه بیام ،با اینک...
3 آبان 1392

بساط همیشه به راه

      چند روزی بود دیدیم کباب درست کردن خونمون اوفتاده پایین چه کنیم؟ چه نکنیم! هوا هم سرد شده نمیشه بری بیرون  بساط باربیکیو راه انداخت! از اون بدتر الان دیگه ۶ شب هوا تاریک شده رفته پی کارش. در یک اقدام انتحاری دیدیم بابایی رفته یه باربیکیو خونگی و سفری خریده گوشتا رو زدیم سیخ و در عرض نیم ساعت جاتون خالی کبابی زدیم به بدن.   دست بابایی درد نکنه.   اون وروجکه همیشه در صحنه مون هم داره از در و دیوار میره بالا  اگه نور لباساش نبود دیده نمیشد                         &nb...
2 آبان 1392

وروجک من

      سلام اول از همه جواب مسابقه مون رنگ قهوه ای بود که دوتا 1 از مامانای باهوش  که اتفاقا از دوستای خیلی خیلی گلم هستن  پیداش کردن!هورااااااااااا مهمون واسمون میااااااااااااد. هر زمان تشریف آوردید ما در خدمتتون هستیم،اما پیشنهاد ما به شما تابستونه الان تشریف بیارید رسما یخ میزنید! اما از امشب بگم که بابایی ما رو به یک شام بسیار خاص دعوت کردن! و واسمون آبگوشت پختن!!!! خیلی خوشمزه شده بود! اصلا با آبگوشتایی که ایران میخوردیم فرقی نداشت! بسی سپاسگذاریم     چند روز پیش با هم رفتیم دکتر تو اتاق انتظار منتظر بودیم دکتر صدامون کنه! اینقدر از دیدن...
30 مهر 1392

بعد از چند وقت

    زندگی این روزا مثل همیشه است فقط موضوعی پیش اومده که باید یکم سروسامونش بدم. به زودی حتما با همه درمیونش میذارم. الان اصلا در شرایط خوبی نیست که بخوام در موردش حرف بزنم. شنبه شب با مهدخت جون و خانواده عزیزشون رفتیم بیرون و واسه شام تصمیم گرفتیم همبرگر بخوریم. کسرا پرسید "اینجا رستوران آقای خرچنگ؟ این همبرگرا رو باب اسفنجی درست میکنه!؟!!" از خدا بیخبرم شدم ،واسه اینکه بخوره گفتم آره عزیزم... حالا پیله که میخوام برم تو آشپزخونه باب اسفنجی رو ببینم!!!!! با کلی ترفند،منصرفش کردم! شب خوبی بود. در کل فک میکنم خیلی بهش خوش گذشت، گاهی سراغ خاله مهدختُ میگیره! وقتایی که دارم با...
30 مهر 1392

واسه هر کی یه جور میگذره واسه ما اینجور....

    سلام ممنونم واسه هم تبریکات قشنگتون و دعاهای زیباتون به مناسبت سالگرد ازدواجم رسیدن بخیر هم واسه تمام دوستای عزیزم که سفر بودن،الالخصوص اونایی که مشهد بودن! زیارتاااا قبول... اجماعا یه صلوات هم برای شادی اموات تمام کسانیکه در اداره پست سوئد کار میکنن بفرستیم که میخوام روضه بخونم واستون چراغارُ هم یکی خاموش کنه بی زحمت... یکی بود یکی نبود،یه مادر طفلک و تک و تنها بود که میخواست بچه شُ بفرسته مهد که بچه اش زبان یادبگیره ، که فردا بتونه با ملت حرف بزنه و خود بیچاره تک و تنهاشم بره به زندگیش برسه اما نمیشد که بشه.... حالا  که پرسنال نامبر داریم،نوبتشم شده،بچه مون هم از سه سال بیشتر...
25 مهر 1392

من و کسرا در گذر عکس

  اوایلی که اومده بودیم، رفتیم باهم این پارک قشنگ ، واقعا رویایی بود.  زمستونش اصلا به این قشنگی نیست!                                                                                                    زنده باشی عزیزم                                    ...
24 مهر 1392

برای پسرم کسرا

    میگن بچه بادوم  ِ و نوه مغز بادوم! حالا اگه این مغز بادوم اولین مغز بادوم هم باشه دیگه ببین چی میشه!           تو اولین خونه ای که چشم باز کردی ، خونه بابا مهدیت بود،اولین گریه ها، اولین غلت زدن،اولین قدما ، حتی اولین کلماتت رو هم اونجا گفتی  ، نمیدونم چند ساله ای وقتی داری اینا رومیخونی؟ کجایی؟ و یا در چه حالی؟ اول ازهمه امیدوارم سالم باشی ،شاد و در بهترین موقعیت ممکنه. دلم میخواد اینا روبدونی،حتی اگه سالها از این اتفاقات گذشته باشه: امروز وقتی این نظرُ از بابا مهدیت خوندم دیدم چقدر تلاش من عبث بوده که میخواستم کاری کنم  که شما یاد هم نیافتید،تازه...
22 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد