کسرا کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

پسرم کسرا

اولین هفته ما در ایران

سلام ممنون از احوال پرسی همه دوستان،یک هفته است تقریبا رسیدیم ایران. اما متاسفانه از روز اول من و کسرا سرما خوردیم. کسرا رو بردم دکتر گوشش عفونت کرده ، آ نتی بیوتیک شروع کرد واسش! نمیدونم این چه ویروسیه که داغون کرده ما دوتا رو! آخر هفته دیگه هم داریم برمیگردیم سوئد، در اولین فرصت اگه از جام بلند شدم و تونستم بنوسیم میام و به همه عزیزان سرمیزنم. دوستون داریم روزگار بر وفق مرادتون. التماس دعا ...
16 فروردين 1393

لابه لای روزایی که میانُ میرن

    یکشنبه آفتابی داشتیم و زدیم بیرون همون جای دنج همیشگی و بساط جوجه کباب البته هوا همچنان سرد  ِ ، چیزی که بیشتر از سرما آدمُ اذیت میکنه باد! اما خوب خونه هم نمیشه موند دیگه...      حدودای سه برگشتیم خونه،  بهش گفتم اگه دوس داری برو آب بازی کن در حمام و باز کردم و دیدم...     والا من هنوز فلسفه دراز به دراز همه جا خوابیدن این فسقلی رو نفهمیدم که نفهمیدم! یه نیم ساعتی خوابید و پاشد میوه خورد و شروع کرد به خرابکاریـــــــــی ای خداااااا     این بچه ما از آفتاپ پرست هم بدتره ،دوشنبه که از مهد برمیگشتیم هوا آفتابی بود !&nb...
15 فروردين 1393

کسرای من بعد از شش ماه

    چند وقت بود داشتم فکر میکردم حالا که داریم میریم ایران در مورد کسرا توضیحاتی بدم، در مورد علایقش، تغیراتش و عادتای جدیدش. هم واسش یادگاری میمونه و هم بقیه بهتر میدونن چجوری تو این مدت کوتاه که ایران هست باهاش رفتار کنن که هم بهش خوش بگذره و هم برمیگرده سوئد، مونیکا بشناستش! خوب از بداش شروع میکنم! یه حرف بد میزنه، " بی ادب " فک میکنه این حرفُ میتونه به همه بگه متاسفم به خاطر این موضوع!!!! اما باور کنید من بی تقصیرم همیشه گفتم اینکار بی ادبیه ،نگفتم تو بی ادبی ، اما اون فقط کلمه روتکرار میکنه! البته چند روز پیش ازش پرسیدم چرا میگی بی ادب گفت آخه "بیدی بی ادبه" اسم ی...
5 فروردين 1393

آغاز بهار نود و سه

    ایام به کامتون،سال نوتون مبارک ،امیدوارم سال نو پر باشه از لحظه های شیرین و به یادموندی برای همه شما عزیزان. این اولین سال تحویل ما در سوئد بود  از همه بیشتر خوشبحال کسرا بود که عیدی گرفت      با مونیکا صحبت کردم در مورد سال نو، گفتم اگه دوس داشته باشید میتونم  یه سفره ساده بندازم که مونیکا خیلی استقبال کرد و جمعه یه سفره هفت سین کوچیک تو مهد واسه بچه ها انداختم.   کسرا و مامانی در حال چیدن سفره      خانمی که رو به رو ایستاده و داره واسه بچه ها توضیح میده مونیکاست خانم سمت راستی هم مولین  ِ که خیلی مهربون و...
3 فروردين 1393

آخرین دقایق سال

    امروز به عبارتی آخرین روز از آخرین فصل ساله. زمستون داره پاورچین پاورچین جاشُ  به  بهار زیبا و دوست داشتنی با اون شکوفه های قشنگش میده. بهاری که همیشه نویدبخش یه شروع دوباره بوده. وقتی به سالی که گذشت فکر میکنم میبینم چقدر عوض شدم،چقدر درس گرفتم، چقدر تغییر کردم، چقدر خدا و خودمُ بهتر شناختم و فهمیدم اوووووو چه راه طولانی در پیش دارم تا یادبگیرم، صبور باشم، احترام بذارم، ببخشم و نهایتا یادبگیرم لایق نام مادری باشم. یادبگیرم به مامان مامان گفتن کسی مادر نمیشه، به غذا پختن و رخت و لباس شستن  هم کسی مادر نمیشه... باید صبور باشی، با گذشت ، کمی جدی و قانون مند و پر باشی از لبخند و م...
2 فروردين 1393

اولین چهارشنبه سوری ما سه نفر

        بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری               افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم                               زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم 1                                                            امیدوارم چهارشنبه سوری بهتون خوش گذشته باشه، به ما هم جای شما خالی بد نگذشت ...
29 اسفند 1392

روزای کسرای من...

   سلام ، خوبید؟اوضاع روبه راهه؟ کوزت بودن من که تقریبا تموم شده !!!! خونه رو خلوت کردم،یکی دوتا میز انداختم بیرون و یه عالمه لباس و ظرف. احساس میکنم خونه بزرگتر شده و جا دار تر اینم این وروجک شیطون که تو این هیر و بیر واسه خودش سرگرمه.   قبلنا مدل تلویزیون دیدنش نکته بود جدیدنا مدل نشستن و بازی کردنش. دورت بگردم الهی   الکساندر و مامانشم امروز اومدن پیشمون، خوب بود خیلی خوش گذشت. کلی با لوئیزا مامان الکساندر حرف زدیم ،از سیاست و فمینیست گرفته تا قانون و مذهب و فرهنگ و... الکساندر و کسرا هم گاهی خوب بودن و میخندیدن و گاهی ... چند روز پیش که کسرا با بدا...
26 اسفند 1392

واپسین روزای زمستونی ما

    پارسال این موقعه ایران بودم ،دور از حامد . اما خوشحال بودم که در کنار خانواده و دوستان هستم. ولی از اونجا که خدا گاهی میخواد یه سری حرفها رو به آدم به زبون بی زبونی بزنه!!!! بنا به دلایل کاملا موجه نه مامان اینا موقع سال تحویل خونه بودن و نه خانواده همسر.... من و کسرا تک و تنها سال تحویل با هم بودیم و بابایی از راه دور با ما.     شاید اگه لحظه سال تحویل سوئد بودم همش با خودم میگفتم: ای کاش الان ایران بودم،الان همه دور همن و... اما در کمال تعجب زمانیکه ایران بودم ،تنها بودم!!!! درس خوبی بود... از اون روز به بعد دیگه هیچ زمان مقایسه نکردم، اگه الان فلان جا بودم چقدر خوب ب...
26 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد