پسرم کسرا

آخرین هفته نوامبر

    چهارده شایدم پونزده سالم بود، خیلی شیطون بود!خیلی... در هیچ یک از تعریفای مرسوم اون زمان از دختر نمیگنجیدم!بلند میخندیدم، بیخیال سوت میزدم، موهامُ کوتاه میکردم،دامن کوتاه میپوشیدم،حاضر جواب بودم و دنیا و آدمها رو هم به هیـــــــــــــــــــــــــــچ حساب نمیکردم! کی چی میگه؟کی چیکار میکنه؟! اما مادرم نمیتونست بیخیال باشه!حساس بود، به روش خودش دلنگرانم بود، دعوا میکرد، نصیحت میکرد، تهدید میکرد..... اما من تو دنیای خودم با منطق خودم داشتم زندگی میکردم! پشیمون نیستم ، خود مامانمم الان اعتراف میکنه من دختر بدی نبودم! اما مردم عقلشون به چشمشون بود و مادر من از هیچی به اندازه حرف مر...
5 آبان 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد