پسرم کسرا

جنگل نوردی...

      دیروز با بچه های مهد  رفتیم جنگل به سیر و سیاحت! زود خسته شد و گفت میخوام برم خونه، لباسم اصلا مناسب نبود اما با خودم گفتم هر چه باداباد ؛خوابیدیم رو زمینُ و با هم قل خوردیم... کلی خوشش اومده حالا مگه ول کن بود!!! بچه ها از یه تیکه صخره میرفتن بالا هر چی بهش گفتم برو گفت "من نمیتونم"،"من میترسم"! خلاصه با کمک لوئیس و مونیکا رفت   من بیشتر از کسرا از در و دیوار بالا میرفتم! متوجه شدیـــــــــــــــــم پسرمان در این یک مورد هم خوش شانس نبـــــــــــــــوده که به مامانش بره،من عاشق کوه رفتن بودم مادر جانمان غر میزد میگفت: نرو؟حالا ما به بچه مون میگیم...
29 آبان 1392

جانا سخن از...

  شعر قشنگیه ، گاهی حرف دل من ِ ، یه دوست قدیمی که ناغافل ما رو گذاشت و رفت یه بار واسم نوشت! " لحظه هایی است که انسان خسته است  خواه از دنیا  ،خواه از زندگی ، از مردم  گاه حتی از خویش...  نشود خوشدل با هیچ زبان، نشود سرخوش با هیچ نوا ، نکند رغبت بر هیچ کتاب ، نه رسد هیچ باده به دادش نه برد راه به دوست گویی همه غمهای جهان در دل اوست " امیدوارم شما هیچ زمان این حالُ تجربه نکنید. دلتون شاد ، چراغ خونه تون روشن، سفرتون پر برکت...                    ...
26 آبان 1392

روزگاری که میگذره

    امروز آفتاب قشنگی میتابید،چشمامُ بستم،صورتمُ گرفتم به همون سمتی که میتابید به سمت شرق ، نا خودآگاه لبخند زدم، خورشید ،  من و تو از یک جا میایم هر دو از مشرق زمین... روزهامون در گذر ِ ، گاهی تند گاهی کند، گاهی با خنده گاهی توامان  ِ اشک   اما در هر دو حال شاکریم. کسرا حالش بهتر ِ شکر خدا،دوشب پیش تب کرد که استامینوفن خورد و الان خوبه دیروز به عادت هر سال هوس شله زرد کردم، برنجُ پیمانه کردم و پختم! اندازه ها دستم نبود به اندازه یه هیئت شله زرد درست کردم! نکته حائز اهمیت قضیه کمک کردن کسرا بود که همونجور که همه میدونیــــــــــــــــــم واقعا تاثیر گذار بود   ...
26 آبان 1392

شب بدی بود...

      دیروز سر شب یهو ناگهانی شروع کردی به جیغ زدن! به هیچ صراطی هم مستقیم نبودی! گفتم مامان دلت درد میکنه گفتی آره،  یعنی حرف که نمیزدی با دست دلتُ نشون دادی! کلی نگرانت شدم!قربونت برم هیچی هم که حاضر نبودی بخوری! حتی نبات داغ،فک میکردی بد مزه است ! هر چی قسم و آیه که، مادر فدات شم شیرینه بخور تا حالت خوب شه! نه !! اصلا حاضر نبودی طرف دهنت ببری! دیدم آب ریزش بینی داری و مرتب آب دهنت ُتف میکنی! پرسیدم ازت گلوت درد میکنه ؟گفتی آره و دوباره جیــــــــــــــــــــــغ فرابنفش بود که تو خونه پیچید! خیلی دارو با خودم از ایران نیاورده بودم! یه سرماخوردگی بزگسالان نصف کردم به چه بدبخ...
23 آبان 1392

روزهایی که میگذرند

  دیروز  بارون میاومد و تقریبا تمام مدت تو مهد بودیم رابطه کسرا با بچه ها هم داره میره به سمت عیسی به کیش خود موسی به دین خود من تاحدودی از این موضوع ناراحتم اما از دعوا و شاخ و شونه کشیدن بهتره و اصلا هم قصد ندارم تو این موضوع دخالت کنم، به قول یکی از دوستان به وقتش  روابط اجتماعیش هم خوب میشه! اما ،اما ،کماکان مشکل ننشستن سر میز ،وقت ناهار به قوت خودش باقیه... در مورد وبلاگ کسرا با مونیکا حرف زدم و گفتم که خاطراتشُ مینویسم ، البته  به زبان شیرین مادری! از روی عکسا یه سری توضیحات دادم که چی به چیه! جالب این بود که خود مونیکا هم خاطرات دخترشُ زمانیکه نوزاد بوده مینوشت ِ یعنی تقریبا...
22 آبان 1392

رویه ای متفاوت

    امروز هم کسرا رفت مهد، مثل همیشه ،با این تفاوت که من تصمیم گرفتم اتفاقاتی که تو مهد می اوفته و بعضا دهن منُ سرویس میکنه رو ننویسم و فقط چیزیی که یادگرفتم رو بنویسم! نکته اول این بود که  اگه من از بودن تو مهد لذت ببرم و شاد باشم،کسرا هم همین احساسُ خواهد داشت!   پس بنابراین باید سعی کنم اینجوری نشون بدم که خیلی خوشحالم از اینکه اینجا هستم! نکته دوم کلمه "respect" بود که مونیکا از من خواست خیلی اینُ واسه کسرا تکرار کنم "احترام گذاشتن" حالا احترام به همه چی از اسباب بازی گرفته تا پدر و مادر... قبل از ناهار دو تا از بچه ها داشتن بازی میکردن و مهدُ گذاشته بودن رو...
20 آبان 1392

پسر که باشی

  پسر ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ..  پسراست دیگر، بلندپرواز و رویایی. گاهی از سنگ سخت تر، گاهی از گل نازک تر. به دست می آورد و از دست میدهد. می خندد بلند و اشک می ریزد بی صدا. ﭘﺴﺮ  ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺷﯿﻄﻮﻥ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯽ ﻭ بیرون  ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﻣﺤﮑﻢ. باید آدمی کند و حوایش را به هوس نفروشد. باید شکست بخورد تا عبرت بگیرد. مسولیت دارد. باید روزی مرد بشود. و چقدر سخت که مرد، مردانگی به دنبال دارد. گاهی در بچگی مرد می شود، به تنهایی... درکوچه پس کوچه های بدبختی. گاهی در جوانی... و گاهی هم در بزرگسالی، وقتی خوشبختی را از دست بدهد.  وقتی غم ببیند. پسر که باشی باید شانه...
20 آبان 1392

سواحل جزیزه

      تنریف سواحل خیلی قشنگی داشت! ساحل شنی،با موجای بلند! ساحل سنگی ،ساحل مرجانی...     آقا پسر ما اینجا دارن با شن یه سد درست میکنن که جلوی آب ُبگیرن!  و وقتی آب می اومد و از سدشون رد میشد و بعضا سد ُ خراب میکرد داد و بیدادش میرفت هوا و چنان گریه میکرد که به قول بابایی انگار مامان، باباش غرق شدن! هتل ما جنوب جزیره بود جای خیلی آروم و تقریبا بدون سر و صدایی بود! هفت دقیقه تا یه ساحل سنگی زیبا فاصله داشتیم، معمولا میرفتیم اونجا و قدم میزدیم.     روز یه قشنگی داشت شب یه ابهتی... وقتی صدای برخورد موج با صخره ها تو دل شب میپیچید  وهم زا &...
18 آبان 1392

سیام پارک

                                    سیام پارک مقصد بعدی ما بود که اگه اشتباه نکنم سوم نوامبر اونجا بودیم پارک آبی خیلی خیلی بزرگ و قشنگی بود! در نوع خود یکی از بهترین ها در دنیاست! که البته این پسر کوچولوی ما میترسید بر ِ  و از سرسره هاش بیاد پایین و معمولا من یا بابایی باهاش میرفتتیم. پارک پربود از انواع اقسام سرسره ها با طراحی های مختلف و تجربیات جدید چون کسرا نمیتونست سوار هیچکدوم بشه مجبور بودیم تک تک بریم، ینی اول من میرفتم بعد بابایی و جالب اینجا بود اول از همه ندونسته من بیچاره رفتم  از خطرناک...
18 آبان 1392

جزایر قناری...

      آخرین هفته سی سالگیم در جزایر قناریی گذشت که همه چی داشت ، جز قناری! همسر مهربونتر از برگ گلم ،واسه تولد سی سالگیم اینجوری سورپرایزم کرد! نگید چرا نگفتی!خودمم یه شب قبل ازحرکت خبر دار شدم! تا کارامُ جمع و جور کردم و به پرواز رسیدم از استرس مردم! اما واقعا ارزششُ داشت! عاااالی بود...  پروازمون یکم طولانی بود تقریبا 6 ساعت و پر از چاله های هوایی و پر از تکون، تقریبا رو ویبره بودیم! اما خود سفر اینقدر آرامش بخش و به یاد موندنی بود که یاد پرواز هم نمی اوفتم! جزایر قناری یا canary Islands متشکل از هفت جزیره  است و ما این یک هفته رو در جزیره تنریف tenerife بودیم. میشد با کشتی...
17 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد