پسرم کسرا

ما اینجااااااااییم

                     سلاااااااااااااااااااام   سه دو یک   صدای ما رو از کرمان میشنوید. بعله در یک عملیات انتحاری وکاملا غافل گیرانه  پنجشنبه هفته گذشته یهوووووووووو تصمیم گرفتیم با کسرا بیایم ایران از اونجایی هم که وقتی خدا بخواد، کارا خیلی راحت انجام میشه تو این فصل شلوغ برگشت از سوئد،ما راحت بلیط گیرمون اومد و راحتر از اون بلیط تهران کرمان و سه شنبه ۳سپتامبر(۱۲شهریور) ساعت ۱۰ صب کرمان بودیم اونم  بدون اینکه کسی خبر داشته باشه. تاکسی گرفتیم رفتیم  خونه مامان فرح شووووووووکه شد ،باور نمیکنید از بس میخندید و ...
15 شهريور 1392

بلال...

      پیدا کردن بعضی چیزا تو غربت گاهی خوشحال کننده تر از پیداکردن گنج! البته من دومی رو تجربه نکردم اما اولی واقعا خوشاینده.  حکایت بلال پیدا کردن بنده هم همین بود که خدمتتون گفتم،واقعا مشعف شدیم! تصمیم گرفتیم امروز که یکشنبه بود بریم و کبابشون کنیم و حالشُ ببریم. سر عصر که آقا کسرا خیلی دیگه داشتن رو اعصاب بنده و بابایی  پاتیناژ میرفتن، جمع کردیم و رفتیم تو پارک آتیش روشن کردیم.   منتظر شدیم آتیشمون آماده شه.     بلالامون رو گذاشتیم روش!     آماده شدن و جاتون خالی خوردیم...     وسطاشم این فسقلی...
11 شهريور 1392

مهمونای عزیزم و ...

      خانم عزیز و محترمی ، بدنبال پیدا کردن اطلاعات در مورد  زندگی تو سوئد با وبلاگ کسرا آشنا میشن و واسه مامانی کسرا کامنت میذارن  و  به دنبال این موضوع ، زمینه آشنایی ما با هم فراهم میشه. تقریبا نزدیک به سه ماه با ایمیل و تلفن با هم در تماس بودیم و نهایتا ایشون این هفته رسیدن یوتبوری و ما دیشب همدیگرو دیدیم! اصلا احساس نمیکردم تا حالا ندیدمشون یا این برخورد اول ِ. اینقدر که با هم در تماس بودیم و از جیک و پیک هم با خبر بودیم که اصلا واسه هم غریبه نبودیم، ندیده تمام خصوصیات همدیگرو میدونستیم! ندیده از تمام اتفاقات گذشته و حال زندگیه هم با خبر بودیم! ایشون فوق لیسانس...
11 شهريور 1392

یکی دیگه از روزای ما

    درسته ما امشب مهمون داریم اما دلیل نمیشد از روز شنبه مون استفاده نکنیم و نریم بیرون و به قول دوستان تابی نخریم. رفتیم یکی از بزرگترین مراکز خرید شهر،اونجا همیشه یه خبری هست حالا به هر بهانه ای،از مسابقات والیبال داخل سالن گرفته تا نمایشگاهای خونگی که هر کس هر چی دوست داشت درست میکنه و میاره میفروشه... خلاصه وسط این پاساژ همیشه یه خبری هست و امروز هم شانس پسمل کوچولوی ما دوتا دایناسور متحرک آورده بودن که بچه ها سوارشون میشدن و بازی میکردند این آقای کاسموزاروس راه میرفت     و ایشون هم آقای کامپتوزاروس هستند که تکون میخورد و دهنشُ باز میکرد و صداهای ترسناک میداد!!! &...
9 شهريور 1392

جمعه به وقت ماااا

    فرقی نمیکنه کجای دنیا باشی عصرای جمعه دلگیره بدجوری هم دلگیره... آقا کسرای ما اینروزا گاهی به بازی و شیطنت و اذیت کردن مامانش مشغوله گاهی هم  به تلویزیون دیدن و بازی با موبایل بابایی و دوچرخه سواری و...     اینم شاهکار جدیدش با همکاری پدرجاااان ! تمام  کاغذا رو چسبوندن به شیشه     امروز رفتیم با هم خرید ،فردا مهمون دارم،برگشتنی هر چی بهش میگم مامان از این طرف بیا به  حرفم گوش نمیده،منم دستم سنگین بود گفتم اوکی من رفتم توخودت بیا!(البته با عصبانیت!) بعد از نیم ساعت دیدم هیلان هیلان 1 ( ه ِ ی ل ا ن ) د اره میاد کو دوچرخه ات؟ نیست!!!! ...
9 شهريور 1392

کسرا با من

                      سلام دیروز به تاریخ ۲۸ اگوست منو پسر کوچولوم یه تجربه جدید باهم داشتیم. بابایی نبود که مثل هر عصر کسرا رو بذارم پیشش و برم گارگاه تئاتر  گفتیم چه کنیم ، چه نکنیم دل و زدیم به دریا و با دادن کلی رشوه با هم رفتیم! خدا رو شکر یه نیم ساعتی خواب بود، بعد که بیدار شد یکم دور و برو نگاه کرد و دوستان هم همه بالای ۵۰ سال،خودشون یا بچه داشتن یا نوه کاملا درکش میکردن و بهش اجازه دادن خودشُ کم کم پیدا کنه ، خیلی عادی  باهاش برخورد کردن نه خیلی گرم که عمو بریم واست بستنی بخرم نه خیلی سرد که انگار نه انگار...
7 شهريور 1392

ما در اینجااااااا

  سلام خوبید؟خداروشکر ما هم خوبیم به لطفتون. مادر جونمون دو روز واسمون کامنت نمیذاره نمیدونم نمیخونه یا چراغ خاموش میاد میره!دلتنگشیم... بگذریم،جریان اون پیرمرده رو شنیدید ؟!  پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!  جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اس...
6 شهريور 1392

پیکنیک مادر و پسرانه

    بعد از اینکه به قول مادر بزرگا تا لنگ ظهر خوابیدیم دوتایی زدیم بیرون اما راه دوری نرفتیم همین بغل تو کلبه چوبی  ناهار خوردیم     آتیش روشن کردیم     حالشُ بردیم و اومدیم خونه ،الانم کف آشپزخونه خوابیده داره بستنی میخوره بستنی ریخته رو زمین رفته پتوشُ آورده که پاکش کنم!!!!! نمیدونم چرا فک میکنه هر چی کثیف شد باید با ملافه پتوش پاک کنه...                                                          ...
5 شهريور 1392

شب و روز ما

      ما روزا یه سری جریانا داریم،شبا یه سری مکافاتا... این شازده ما پریروز عصر تا ۸ شب خوابید،بعدش نتیجه چی شد؟ سرویس شدن دهن مامانی تا ۱صب دیگه رفتم خوابیدم باباش تا ۳ کنارش بیدار بود! دیدم تو خونه بند نمیشه گفتم بپوش بریم دچرخه سواری حالا از تاریکی هم میترسید،هر چی میگم من هستم مامانم تو بیا نترس اما انگار نمیتونست اعتماد کنه!بهر حال رفتیم؛ دوتایی ساعت ۱۰ شب زدیم بیرون. یکم دوچرخه سواری کرده...      یکم دنبال قورباغه بدبخت دوییده      اینجا هم مثلا داره با دوربینش دنبال قورباغه میگرده  یه عکسم از قورباغه اش گرفتم اما خیلی و...
5 شهريور 1392

برگی از زندگی

      امروز دوباره پسر کوچولوی من به ترس خودش غلبه کرد و اومد استخر هوراااااااااااااا، بزن اون دست قشنگه رووووو.... از صبح با بابایی طبق روال هر یکشنبه با هم بودن      با هم بازی کردن ،دوچرخه سواری کردن ، از آخرین روزای آفتابی لذت بردن دراژه خورده ،خلاصه کلی شیطونی و بازیگوشی     بابایی میگه از حمام اومده بیرون میگه:عزیز شدم!!!! شما عزیز بودی آقااااااااا دورت بگردم مامانم،قربونت برم عزیزم ناهار خورده، لباس پوشیدیم رفتیم استخر      بازم اولش یه کم ترسید، اما کم کم آروم شد،گاهی بغل من گاهی بغل باباش. اما آخراش تقر...
3 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد