پسرم کسرا

اولین چهارشنبه سوری ما سه نفر

        بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری               افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم                               زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم 1                                                            امیدوارم چهارشنبه سوری بهتون خوش گذشته باشه، به ما هم جای شما خالی بد نگذشت ...
29 اسفند 1392

روزای کسرای من...

   سلام ، خوبید؟اوضاع روبه راهه؟ کوزت بودن من که تقریبا تموم شده !!!! خونه رو خلوت کردم،یکی دوتا میز انداختم بیرون و یه عالمه لباس و ظرف. احساس میکنم خونه بزرگتر شده و جا دار تر اینم این وروجک شیطون که تو این هیر و بیر واسه خودش سرگرمه.   قبلنا مدل تلویزیون دیدنش نکته بود جدیدنا مدل نشستن و بازی کردنش. دورت بگردم الهی   الکساندر و مامانشم امروز اومدن پیشمون، خوب بود خیلی خوش گذشت. کلی با لوئیزا مامان الکساندر حرف زدیم ،از سیاست و فمینیست گرفته تا قانون و مذهب و فرهنگ و... الکساندر و کسرا هم گاهی خوب بودن و میخندیدن و گاهی ... چند روز پیش که کسرا با بدا...
26 اسفند 1392

واپسین روزای زمستونی ما

    پارسال این موقعه ایران بودم ،دور از حامد . اما خوشحال بودم که در کنار خانواده و دوستان هستم. ولی از اونجا که خدا گاهی میخواد یه سری حرفها رو به آدم به زبون بی زبونی بزنه!!!! بنا به دلایل کاملا موجه نه مامان اینا موقع سال تحویل خونه بودن و نه خانواده همسر.... من و کسرا تک و تنها سال تحویل با هم بودیم و بابایی از راه دور با ما.     شاید اگه لحظه سال تحویل سوئد بودم همش با خودم میگفتم: ای کاش الان ایران بودم،الان همه دور همن و... اما در کمال تعجب زمانیکه ایران بودم ،تنها بودم!!!! درس خوبی بود... از اون روز به بعد دیگه هیچ زمان مقایسه نکردم، اگه الان فلان جا بودم چقدر خوب ب...
26 اسفند 1392

صدای پای بهار

      صدای پای بهار که می آید، دستان باد بوی شکوفه می دهد،  جوانه های تک درخت باغچه، با نوازش نسیم جان می گیرند،  آرام و آهسته   خدایا، رویش یک دانه هم تمام عظمت تو را فریاد می زند. 1 از لا به لای پنجره بوی بهار می اید و شکفتن و آغاز کردن، همیشه این وقت سالُ خیلی دوس داشتم. همیشه آغازُ دوست داشتم ، از نو شروع کردن ، نقطه سر خط ... اصلا مهم نیست تا الان چی بوده و چی شده ، یه فرصت دیگه ، یکی ته قلبت داد میزنه دوباره شروع کن ! یا علی.... آفتاب پخش شده تو تمام آسمون و من واقعا از دیدنش ذوق زده ام، امروز داشتم فکر میکردم هوا که خوب باشه آدم هر کاری بخواد میتونه بکنه هر...
21 اسفند 1392

روزمرگیهای کسرا

      یکشنبه حوصله دوتاییمون سر رفته بود دوچرخه شُ برداشت و زدیم بیرون.     تو پارک  "میسه" و "تیو " دو تا از دوستای مهد کودک کسرا رو دیدیم مامانشون آمریکایی و باباشون سوئدی .  کلی با هم بازی کردن و ورجک وروجک       گفتم بیا بریم فروشگاه ،گفت تو برو من میمونم. برگشتم دیدم نیستن! تعجب کردم. دیدم با بابایی تو بالکن وایستاده. "میسه" اومده رسوندتش خونه و رفته، بابایی بهش گفته بیا تو ، اونم در جواب گفته نه، مامانم نمیدونه که اینجام و باید برم و رفته، آقا پسر ما یکم رفتن تو لک ...
21 اسفند 1392

مادرم

    نحسی این هفته فقط خبر مریضی مامانمُ کم داشت! خیلی نگرانشم.واسش دعا کنید. تا حالا رو تخت بیمارستان ندیده بودمش. امشب ، اینور دنیا....                                                                       خدایا کمکش کن   ...
17 اسفند 1392

آخرین دقایق از این هفته

      چند هفته پیش بابایی بعد از اینکه کسرا رو رسونده بود مهد بهم زنگ زد و گفت امروز یه خانم ایرانی با بچه اشون اومدن طبقه پایین(زیر سه سال) ، مختصری با بابای حرف زده  گفته که خیلی سوئدی نمیتونه حرف بزنه ،  انگلیسی هم بلد نیست ناراحت بوده ،نمیدونسته باید چیکار کنه از قوانین مهد سر در نمیآورده، کسی هم بهش چیزی نمیگفته و کمکش نمیداده و ... عصر که میرفتم دنبال کسرا با اریکا مسئول طبقه پایین صحبت کردم که یکم هوای این خانمه رو داشته باشه و بهش کمک کنه،از دولتی سر این آقا زاده که بنده یک ماه به راه مهد بودم همه میشناسن ما رو و رومونُ زمین نمیندازن دیگه ! گفت اوکی باهاش حرف میزنم! ...
17 اسفند 1392

یک هفته فراموش نشدنی

        اگر به تقویم شمسی حساب کنیم و هفته رو از شنبه،این هفته واقعا هفته بدی بود خیلی بد... شنبه صبح کسرا با بابایی رفت فروشگاه بعد از نیم ساعت دیدم باباش تنها اومد،گفت کسرا کو؟ گفتم مگه با تو نبود،گفت اومد خونه!!!!!! در ثانیه ای احساس کردم دارم میمیرم،  من دویدم سمت دریاچه باباش سمت فروشگاه اینقدر دویدم و داد زدم و گریه کردم که چشام داشت سیاهی میرفت، گفتم حتما اوفتاده  تو آبی ،رودخونه ای کسی نفهمیده! خدا واسه هیچ مادری نیاره،اومدم سمت خونه که گوشیمُ بردارم به پلیسی ،کسی زنگ بزنم دیدم باباش گفت پیداش کردم!همون دم در نشستم! دیگه زانوهام توان نداشت... از بس جوش زدم م...
16 اسفند 1392

روزگارمان

  "چیزی نزدیک به 30 روز دیگه کنارمونین بی صبرانه منتظر اون لحظه ایم... " وقتی این نظر شیرین جونُ خوندم یه لحظه جا خوردم!! خوشحال شدم  ، یادآوری ِقشنگی بود،مچکرم. خیلی وقته نرسیدم بیام اینجا و بنویسم از شیطونیای این وروجک،از نق نقایی که تمومی نداره و روزهایی که تلخ و شیرین به سرعت میگذرن و به خاطره ها تبدیل میشن! هفت ماه از سه سالگیشُ در حال پشت سر میذاره که پر از انرژیه،پر از هیاهو. کلا یه بچه شلوغ و پر سر و صداست.   خدا حفظش کنه،خدا همه بچه ها رو واسه پدر مادراشون نگه داره. دائم داره بالا و پایین میپره و ورجه وروجه میکنه،  بلند بلند با خودش حرف میزنه و داستان ...
11 اسفند 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد