پسرم کسرا

please smile :) it is free

سفر ایران

ما از ایران برگشتیم. یه سفر طولانی و خوب پسر کوچولوی قصه ما بسی هیجان زده بود از رفتن به ایران و موقع برگشتنم کلی غصه خورد که دلم واسه بابا مهدیم تنگ میشه ، اما چه میشه کرد فعلا زندگی اینجوری کسرایی که من تو ایران دیدم تومنی ده شاهی با کسرایی که سوئدُ به مقصد ایران ترک کرد فرق داشت! دیگه مگه بچه لوسی شده بود که نگید و نپرسید. دیشب بهش میگم چرا اینکارا رو میکردی میگه آخه احساس میکردم اونجا همه به حرفم گوش میدن!!! الله اکبر سر مسواک زدن بحث داشتیم سر لباس پوشیدن سر کوچکترین موضوع  اما از این کل کلای همیشگی بگذریم سفر خوبی بود ولی خیلی زود گذشت! اینقدر زود که حتی باورمون نمیشه یک ماه اونجا بودیم. ...
3 بهمن 1396

روزگار به وقت ما

          اومده خونه میگه مامان باید یه لباس اضافه ببریم واسه وقتایی که میریم  بامبا(اسم سالن غذا خوریشونه) گفتم چرا؟ میگه چون ما نمیخوایم صندلیهای بامبا کثیف شه ما میخوایم بامبا رو تمیز نگه داریم چون بامبا ماله ماست و.... گفتم اکی باشه واست میذارم عزیزم، بعد از رفتنش تا ساعت ها با خودم فک می کردم چطوری باهاشون  حرف میزنن که اینجوری احساس مسئولیت میکنن ، چطوری میتونن این احساسُ بهشون بدن که این سالن گرچه موقت ماله اوناست من که موند...
30 آبان 1396

همه چی طعم تو رو داره

وقتی آرومی طعم خوب دم نوش مادربزرگمُ یادم میندازی لبخند شیرینت چایی با طعم عسله گاهی هم تلخی، مثل قهوه اول صبحم اما همیشه دوس داشتنی عمرم میبینی! همه چی طعم تو رو داره   این روزا سرسختانه سرگرم درست کردن خونه و ماشین و خنزرپنزر با مقواست! یعنی واژه کارتن خواب اگه واسه شما یه واژه است واسه ما یه مدل از زندگیه چون تمام علایق کسرا این روزا حول اون میچرخه     الهی! باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی ...
19 آبان 1396

ما در پایتخت :)

  یه آخر هفته طولانی تصمیم گرفتیم بریم استکهلم، یه سفر سه تایی دیگه هوراااااا   البته بعدا کاشف به عمل اومد که بابایی به بهانه تولد بنده که مامانی کسرا باشم این نقشه رو کشیده و هتل رزرو کرده و ادامه ماجراها   ولی خوب بهر حال ما فک کردیم یهوییه اولین بار بود که میرفتیم استکهلم. شهر قشنگی بود البته من کلا با پایتخت حال نمیکنم(شهرستانیم دیگه ) شهر بی درو پیکری بود. شلوغ، پر ترافیک مثل تمام پایتختای دنیا! ...
17 آبان 1396

هالووین2017

    هالووین امسال وسط هفته بود یه جشن با لباسای عجیب تو مدرسه واستون گرفته بودن .  خودمونم  تصمیم گرفتیم با یکی از دوستات بریم لیسبری( شهربازی ) . باحال تزیین شده بود تاریکتر از روزای عادی  بود واسه اینکه جو بیشتر ترسناک شه صداهای وحشتناک میاومد   قسمت جالبش یه اتوبوس بود پر دود  با چند تا زامبی توش  که می اومدن  بین جمعیت و مردمُ میترسوندن با اینکه میدونستیم اینا واقعی نیست ولی واقعا ترسناک بود   با اون قیافه های ترسناک یه...
9 آبان 1396

روزای طلایی پاییزی

  بی اغراق پاییز قشنگترین فصله ساله از زمین و آسمون رنگ میباره، آدم از دیدن مناظر سیر نمیشه یعنی خدا چقدر با سلیقه بوده تو خلقت این فصل قشنگ دمت گرم خدا جونم پسرک هفت ساله من این روزا حسابی درگیر اخت شدن با مدرسه و همکلاسی ها و محیط جدیده به هیچ صراطی هم مستقیم نیست  باشد که خداوند هدایتش کنه،  چون از دست من هیچ کاری بر نمیاد این روزا یکی از دغدغه هامون شده سرگرم کردن ایشون  با زک دوستش رفته ایرهوپ بپر بپر     بع...
2 آبان 1396

در گذر از کودکی ها

سلام کوچولوی دوس داشتنی  سرگرم مدرسه رفتن و شیطونی کردنی،حسابی نمیدونم چرا تا وارد یه مقطع جدید میشه یه مدت سول میکشه تا زبون همدیگرو بفهمیم کلا به دین خودت زندگی میکنه چند روز چیش با معلمت جلسه  داشتم نظرش در موردت خیلی مثبت و خوب بود تو درس ریاضی و سوئدی جزو دانش آموزای خوبی. ولی باید سوئدی رو بیشتر تمرین کنی در توصیح عکس باید خدمتتون عرض کنم که مثلا ژست گرفتی عزیز دلم   چندان علاثه ای به زبان قارسی نداری البته بیشتر تنبلیه تا نداشتن علاقه.   بارالها مقدر فرما آنچه ذبح میشود نفسانیت من باشد به پای ربانیت تو... ...
20 مهر 1396

سفر به روم

  بی شک سفر روم یکی از قشنگترین سفرای این سالهای اخیرمون بود یه سفر سه نفرهء پنج روزه  رومُ دوس داشتی (روم واقعا دوس داشتنی بود) مخصوصا که کم کم داری متوجه تاریخ و گذشته میشی از کلوسیوم خیلی خوشت اومد. از پیتزاهای خوشمزه ایتالیایی  ،از آب و هوای گرمش، از شلوغیه خیابوناش از شبای زنده اش خلاصه که وسط شلوغ پلوغیه زندگی و کار  این مسافرته حسابی چسبید به عادت سالهای اخیر یکی دوتا موزه وکلیسا رفتیم و بقیه درخدمت پسر کوچولو بودیم و گشت و گذار     عکس به سبک کسرا     جریان این عکس پایین خیلی مفصله،...
5 مهر 1396

راه خودم

آدمیان به لبخندی که بر لب مینشانند  و به احساس خوبی که بر جا می نهند  و به دردی که از یکدیگر میکاهند،  می ارزند الهی کمک کن اینگونه باشیم   کسرا کوچولوی من این روزا داره حسابی بزرگ میشه و این قشنگترین و غمگین ترین اتفاق ممکنه همینجور که الان دلم واسه روزایی که تو بغلم شیر میخوردی تنگ شده میدونم واسه این روزایی که بی سرو صدا داری بزرگ میشی هم حسابی دلتنگ میشم. فسقلی هر روز بیشتر از روز قبل میخواد بگه من بزرگ شدم و خودم از پس کارام برمیام بهش میگم این روزا اصلا گوش به حرفم نمیدی همینجور که سرش به کار خودشه میگه "من الان هفت سالمه باید راه خودمُ برم" ...
6 شهريور 1396

کلاس اول 17 آگوست 2017

              این روزا اتفاق خاص قابل عرضی نیافته یعنی چیزی که ارزش نوشتن داشته باشه.  گاهی مهمونی بودیم گاهی مهمون داشتیم گاهی رفتیم سینما، یکی دوبار خودمونُ پیتزا دعوت کردیم یه بار با هم دعوا کردیم   کلی با هم خوش بودیم و خندیدیم اتفاقاتی که واسه همه کم و بیش می افته. نوشتن جزییاتش نه در حوصله منه و نه فک کنم واسه تو جالب باشه که فردا بخونی. اما حتما واست جالبه که بدونی کلاس اول کجا بودی اولین سال مدرسه ات چطوری شروع شد مدرسه تون چه شکلیه و... 17 آگوست، اینقدر هیجان داشتی که ساعت 6 لباس پوشیده بالای سر من آماده وایستاده بودی که ...
27 مرداد 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم کسرا می باشد